فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦١٦
مالك نكوهش كرده وسرانجام وعده داده بود كه اگر جنگ پايان پذيرد ابن عبّاس عضو شورايى خواهد بود كه به وسيله آن امير معيّن مى گردد. چون نامه به دست ابن عبّاس رسيد آن را به امام (عليه السلام)نشان داد. آن حضرت فرمود:خدا فرزند عاص را بكشد; چه نامه فريبنده اى است. هرچه زودتر پاسخ آن را بنويس وشعر او را برادرت فضل كه شاعر توانايى است پاسخ بگويد.
ابن عباس در پاسخ نامه نوشت:
من مردى بى حياتر از تو در ميان عرب نديدم. دين خود را به بهاى كمى فروختى ودنيا را مانند گنهكاران بزرگ مى شمارى ورياكارانه زهد مىورزى.اگر مى خواهى خدا را راضى كنى نخست هواى حكومت مصر را از سر بيرون كن وبه خانه خود باز گرد... على ومعاويه يكسان نيستند، همچنان كه مردم عراق وشام نيز يكسان نيستند. من خدا را خواسته ام، تو ولايت مصر را. آن گاه اشعارى را كه برادر او فضل بر وزن اشعار عمرو سروده بود ضميمه نامه كرد ونامه را به امام (عليه السلام) نشان داد. حضرت فرمود:اگر عاقل باشد، ديگر نامه تو را پاسخ نمى گويد.
وقتى نامه به دست عمرو رسيد آن را به معاويه نشان داد وگفت: تو مرا به نامه نگارى دعوت كردى. امّا نه تو را سود بخشيد ونه مرا. معاويه گفت:قلب ابن عبّاس وعلى يكى است وهمگى فرزندان عبد المطّلب هستند.[١]
٥ـ هنگامى كه معاويه احساس كرد تحرّك سربازان امام (عليه السلام) بيشتر شده است ودايره محاصره تنگتر مى شود ونزديك است كه پايگاه شاميان سقوط كند، تصميم گرفت كه مستقيماً به ابن عبّاس نامه بنويسد وياد آور شود كه اين جنگ اخگرى از عداوت بنى هاشم به بنى اميّه است و او را از عواقب اين كار بترساند. در اين نامه ابن عباس را تطميع كرد وگفت:اگر مردم با تو بيعت كنند، ما به بيعت با تو آماده ايم.
[١] وقعه صفّين، ص ٤١٤ـ ٤١٠(با كمى تفاوت وحذف اشعار از هر دو نامه); الإمامة والسياسة، ج١، صص٩٩ـ ٩٨.