فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٠٨
بده كه در اين نبرد شركت كنم تاكشته شوم وبه سوى بهشت بشتابم يا او را بكشم وشرّ او را از سر تو كوتاه سازم. امام (عليه السلام) اين بار اجازه داد ودر حقّ او دعا كرد.
حملات دليرانه وعاشقانه اين پير آنچنان رعبى در دل قهرمان شامى افكند كه چاره اى جز فرار نديد وآن قدر دور شد تا خود را به خرگاه معاويه رسانيد ولى آن پير او را تا آن نقطه هم تعقيب كرد وچون دست بر او نيافت به جايگاه نخست خود بازگشت.
پس از آنكه على (عليه السلام) به شهادت رسيد ومردم با معاويه بيعت كردند، معاويه از مقطّع عامرى سراغ گرفت و او را طلبيد.مقطّع در حالى كه دوران پيرى وفرتوتى را مى گذراند بر معاويه وارد شد.
معاويه:برادر، اگر در اين حالت بر من وارد نشده بودى هرگز از دست من خلاص نمى شدى.
عامرى: تو را به خدا سوگند مى دهم مرا بكش و از اين زندگى ذلّتبار نجات بخش وبه لقاء خدا نزديك ساز.
معاويه: هرگز تو را نمى كشم وبه تو نياز دارم.
عامرى:نياز تو چيست؟
معاويه: حاجتم اين است كه با تو برادر شوم.
عامرى:من از تو در گذشته براى خدا جدا شدم وبه همين حالت باقى هستم تا خدا در روز رستاخيز ما را گرد آورد ودر باره من وتو داورى كند.
معاويه: دخترت را در عقد من در آور.
عامرى: من درخواست آسانتر از آن را رد كردم، چه رسد به اين درخواست.
معاويه:صِله اى از من بپذير.
عامرى: مرا نيازى به صله تو نيست.[١]
[١] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج٥، صص٢٢٤ـ ٢٢٣; وقعه صفّين، ص ٢٧٨.