فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٧٤٤
هستند ودستور داد كه همگان را بدون كوچكترين گفتگو وسؤال وجواب از دم تيغ بگذراند.
مأمور بسر به سرزمين تباله رسيد وهمه مردم را به بند كشيد. مردى به نام منيع از او درخواست كرد تا امان نامه اى از بُسر براى او بياورد.او پيشنهاد منيع را پذيرفت.قاصد راهى طائف شد وسرانجام توانست با بُسر ملاقات كندوامان نامه اى از او بگيرد. ولى بُسر در دادن امان نامه آن قدر دفع الوقت كرد تا امان نامه هنگامى به سرزمين تباله برسد كه همگى به قتل رسيده باشند. سرانجام منيع با امان نامه به سرزمين خود قدم نهاد ودر هنگامى رسيد كه همه را براى گردن زدن به خارج شهر آورده بودند. مردى را پيش كشيده بودند تا گردن او را بزنند، ولى شمشير جلاد شكست. سربازان به يكديگر گفتند:شمشيرهاى خود را بيرون بكشيد تا بر اثر گرمى خورشيد نرم شود وآنها را در هوا به گردش در آوريد. قاصد برق شمشيرها را از دور ديد وبا تكان دادن لباس خود اشاره كرد كه دست نگه دارند. شاميان گفتند: اين مرد خبر خوشى به همراه دارد. دست نگه داريد. او رسيد وامان نامه را به فرمانده تسليم كرد واز اين طريق جان همه را خريد. جالب آن كه كسى را كه براى اعدام آماده كرده بودند وبه سبب شكستگى شمشير در قتل او وقفه افتاد برادر او بود.
بسر، پس از انجام مأموريت، طائف را ترك گفت ومغيرة بن شعبه سياستمدار معروف عرب او را بدرقه كرد. او در مسير خود به يمن به سرزمين بنى كنانه رسيد وآگاه شد كه دو كودك خردسال عبيد اللّه بن عباس فرماندار امام (عليه السلام) در صنعاء به همراه مادرشان در آن سرزمين هستند. عبيداللّه فرزندان خود را به مردى از بنى كنانه سپرده بود. آن مرد با شمشير برهنه به سوى شاميان آمد. بسر به او گفت: مادرت به عزايت بنشيند، ما قصد قتل تو را نداشتيم بلكه خواهان كودكان عبيداللّه هستيم. آن مرد در پاسخ بُسر گفت: من در راه كسانى كه درحمايت من هستند آماده كشته شدن هستم. اين جمله را گفت وبر شاميان حمله كرد وسرانجام كشته شد. كودكان خردسال عبيد اللّه را براى اعدام آوردند وبا كمال قساوت هر دو را كشتند. زنى از بنى