فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٢٢
نكرده ام وتو را از اقوام نزديك خود مى دانم ودوست ندارم تو را بكشم.
ابونوح: خدا در پرتو اسلام يك رشته از پيوندها را بريده وافراد از هم گسسته را به هم پيوند داده است. تو وياران تو پيوند معنوى خود را با ما گسسته ايد. ما بر حق وشما بر باطل هستيد، به گواه اينكه سران كفر واحزاب را يارى مى كنيد.
ذوالكلاع:آيا آماده اى كه با هم به درون صفوف شام برويم؟من به تو امان مى دهم كه در اين راه نه كشته شوى ونه چيزى از تو گرفته شود ونه ملزم به بيعت گردى، بلكه هدف اين است كه عمروعاص را از وجود عمّار در سپاه على آگاه سازى، شايد خدا ميان دو لشكر صلح وآرامش پديد آورد.
ابونوح: من از مكر تو وياران تو مى ترسم.
ذوالكلاع:من ضامن گفتار خود هستم.
ابونوح رو به آسمان كرد وگفت:خدايا تو مى دانى كه ذوالكلاع چه امانى به من داد.تو از آنچه در دل من است آگاه هستى; مرا حفظ كن. اين را گفت وبا ذوالكلاع به سوى سپاه معاويه گام برداشت. وقتى به مقرّعمروعاص ومعاويه نزديك شد مشاهده كرد كه هر دو مردم را به جنگ تحريك مى كنند.
ذوالكلاع رو به عمروعاص كرد وگفت:آيا مايلى با مردى خردمند وراستگو در باره عمّار ياسر مذاكره كنى؟
عمروعاص:آن شخص كيست؟
ذوالكلاع اشاره به ابونوح كرد وگفت: او پسر عموى من و از اهل كوفه است.
عمروعاص رو به ابونوح كرد وگفت:من درچهره تو نشانه اى از ابوتراب مى بينم.
ابونوح:بر من نشانه اى از محمّد (صلى الله عليه وآله وسلم) وياران اوست وبر چهره تو نشانه اى از ابوجهل وفرعون است. در اين هنگام ابوالأعور، يكى از فرماندهان سپاه معاويه برخاست وشمشير خود را كشيد وگفت:اين دروغگو را كه نشانه اى از ابوتراب بر او