فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٩٣
عمرو عاص:عرب هرگز تو را همسان وهمسنگ على نمى داند. على به رموز نبرد آشناست ودر قريش براى او نظيرى نيست واو بحق صاحب حكومتى است كه آن را در دست دارد، مگر اينكه بر او ستم كنى وحق را از او سلب نمايى.
معاويه:من از تو خواهان نبرد با اين مرد هستم كه خدا را نافرمانى كرده وخليفه را كشته وفتنه بر پا نموده واجتماع را از هم گسسته وپيوند خويشاوندى را بريده است.
عمرو عاص:به خدا سوگند، تو وعلى هرگز در شرف وفضيلت يكسان نيستيد.تو هرگز نه فضل مهاجرت او را دارى ونه ديگر سوابق او را; نه مصاحبت او را با پيامبر دارى ونه جهاد او را با مشركان ونه فهم ودانش او را. به خدا سوگند، على فكرى تيز، ذهنى صاف وتلاشى پيگير دارد. او فردى با فضيلت وسعادتمند ودر نزد خدا مجرّب وممتَحن است.براى نبرد با چنين فرد با فضيلتى چه بهايى مى پردازى تا من با تو همگام شوم؟ تو مى دانى كه در اين همكارى چه خطرهايى وجود دارد.
معاويه: اختيار با تو، چه مى خواهى؟
عمرو عاص:حكومت مصر.
معاويه(در حالى كه يكّه خورده بود)مكّارانه مسئله دنيا وآخرت را پيش كشيد وگفت:من دوست ندارم كه عرب در باره تو چنين بينديشند كه تو به خاطر غرض دنيوى در جناح ما وارد شده اى. چه بهتر كه تصوّر كنند كه تو براى رضاى خدا وپاداش اخروى ما را يارى نموده اى، وهرگز متاع كم وناچيز دنيا با باداشهاى اخروى برابرى نمى كند.
عمرو عاص: اين سخنان[بى اساس] را رها كن.[١]
معاويه: من اگر بخواهم تو را فريب دهم مى توانم.
[١] ابن ابى الحديد در شرح خود بر نهج البلاغه(ج٢، ص ٦٥، طبع مصر) مى نويسد: به استاد خود ابو القاسم بلخى گفتم كه آيا اين سخن عمرو عاص نشانه بى دينى وبى ايمانى او به سراى آخرت نيست؟گفت:عمرو هرگز اسلام نياورده بود وبر همان كفر دوران جاهليت خود باقى بود.