فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٨٣
برسد. چنين فردى هرگز دعوت امام (عليه السلام) را نمى پذيرفت، بلكه از آن به نفع خود وبه ضرر امام استفاده مى كرد. تاريخ به روشنى گواهى مى دهد كه خليفه وقت از معاويه استمداد كرد، ولى او با كمال آگاهى از وضع او به ياريش نشتافت.
اميرمؤمنان (عليه السلام) در يكى از نامه هاى خود به معاويه مى نويسد:«تو در آن روز عثمان را كمك كردى كه كمك كردن به نفع تو بود، ودر آن روز او را خوار وذليل كردى كه كمك كردن تنها به نفع او بود».[١]
اميرمؤمنان (عليه السلام) در يكى ديگر از نامه هاى خود به معاويه مى نويسد:«به خدا سوگند،پسر عموى تو را جز تو كسى نكشت ومن اميدوارم كه تو را، به مانند گناه او، به او ملحق سازم».[٢]
ابن عباس در نامه خود به معاويه مى نويسد:«به خدا سوگند،تو مترصّد مرگ عثمان بودى ونابودى او را مى خواستى ومردم را از يارى او بازداشتى.نامه واستمداد واستغاثه او به تو رسيد، ولى به آن اعتنا نكردى، در حالى كه مى دانستى مردم او را تا نكشند رها نخواهند كرد. او كشته شد، در حالى كه تو آن را خواستى. اگر عثمان مظلوم كشته شد، بزرگترين ستمگر تو بودى».[٣]
آيا با اين وضع كه وى پيوسته مترصّد مرگ يا قتل خليفه بود تا به آرزوى خود برسد، دعوت امام (عليه السلام) رامى پذيرفت وفرصتى را كه روزگار به او ارزانى داشته بود از دست مى داد؟
***
[١] نهج البلاغه، نامه ٣٧.
[٢] العقد الفريد، ج٢، ص ٢٢٣.
[٣] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج٤، ص ٥٨.