فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٤٩
مى شود:
عايشه: تو كيستى؟
محمّد بن ابى بكر:مبغوضترين فرد از خانواده تو نسبت به تو!
عايشه:تو فرزند اسماء خثعميه هستى؟
محمّد: آرى، ولى او كمتر از مادرِ تو نبود.
عايشه: صحيح است، او زن شريفى بود. از اين بگذر. سپاس خدا را كه تو سالم ماندى.
محمّد:ولى تو خواهان سالم ماندن من نبودى.
عايشه:اگر خواهان آن نبودم چنين سخنى نمى گفتم.
محمّد: تو خواهان پيروزى خود بودى، هرچند به بهاى كشته شدن من.
عايشه: من خواهان آن بودم ولى نصيبم نشد. دوست داشتم كه تو سالم بمانى.از اين سخن خوددارى كن وسرزنشگر مباش، همچنان كه پدرت چنين نبود.
على (عليه السلام) خود را به كجاوه عايشه رسانيد وبا نيزه خود بر آن زد وگفت: اى عايشه، آيا رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) تو را به اين كار سفارش كرده بود؟ او در پاسخ امام گفت: اى ابا الحسن، آن گاه كه پيروز شدى ببخش.
چيزى نگذشت كه عمّار ومالك اشتر نيز خود را به كجاوه عايشه رساندند وگفتگويى به شرح زير ميان آنان صورت گرفت:
عمّار:مادر! امروز رشادت فرزندانت را ديدى كه چگونه در راه دين شمشير مى زدند؟عايشه خود را به نشنيدن زد وچيزى نگفت، زيرا عمّار صحابى جليل القدر وپير قوم بود.
اشتر:سپاس خدا را كه امام خود را يارى كرد ودشمن او را خوار گردانيد. حق آمد وباطل برچيده شد، زيرا باطل رفتنى است. مادر! كار خود را چگونه ديدى؟
عايشه:تو كيستى، مادرت درعزايت بنشيند؟!