فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٦٦
فرزند عمر به پدر خود همين سخن را گفت وافزود: اگر تو شبان گلّه خود را فرا خوانى، آيا دوست نمى دارى تا مراجعت خود كسى را جانشين خود قرار دهد كه رمه را از دستبرد گركان صيانت كند؟ اشخاصى كه از خليفه عيادت مى كردند نيز اين موضوع را ياد آور مى شدند وبرخى مى گفتند كه فرزندش عبد اللّه را جانشين خود قرار دهد.خليفه كه از بى لياقتى فرزند خود عبد اللّه آگاه بود پوزشهايى مى آورد ومى گفت:براى خاندان خطّاب همين يك نفر بس است كه مسئوليت خلافت را به گردن بگيرد.سپس گفت كه شش نفر را كه پيامبر در هنگام مرگ از آنان راضى بود حاضر كنند تا گزينش خليفه مسلمانان را بر دوش آنان بگذارد. اين شش نفر عبارت بودند از: على (عليه السلام)، عثمان، طلحه، زبير، سعد وقّاص و عبد الرحمان بن عوف.
وقتى اينان به گرد بستر خليفه گرد آمدند، خليفه با قيافه گرفته وتند به آنان رو كرد وگفت: لابد همگى مى خواهيد كه زمام امور را پس از من به دست بگيريد!
سپس، خطاب به يكايك آنان بجر على (عليه السلام) سخنانى گفت وبا ذكر دلايلى هيچ يك را شايسته تصدّى مقام خلافت ندانست.آن گاه رو به على (عليه السلام) كرد ودر سراسر زندگى آن حضرت نقطه ضعفى جز شوخ مزاجى وى! نجست وافزود كه اگر او زمام امور را به دست بگيرد مردم را بر حق روشن وطريق آشكار رهبرى خواهد كرد.
در پايان، خطاب به عثمان كرد وگفت:گويا مى بينم كه قريش تو را به زعامت برگزيده اند وسرانجام تو بنى اميّه وبنى ابى معيط را بر مردم مسلّط كرده اى وبيت المال را مخصوص آنها قرار داده اى.ودر آن هنگام گروههاى خشمگينى از عرب بر تو مى شورند وتو را در خانه ات مى كُشند. سپس افزود:اگر چنين واقعه اى رخ داد سخن مرا به ياد آور.
آن گاه رو به اعضاى شورا كرد وگفت:اگر يكديگر را يارى كنيد از ميوه درخت خلافت، خود وفرزندانتان مى خوريد، ولى اگر حسد ورزيد وبر يكديگر