فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٧٥٥
كناره گيرى كرده خود را افراد بى طرف معرفى كردند. وقتى از زمامدارى فرزند ابوبكر يك ماه گذشت وى افراد بى طرف را بين دو كار مخيّر ساخت كه يا اعلام اطاعت ووابستگى به حكومت كنند يا مصر راترك گويند. آنان در پاسخ استاندار گفتند:مهلت بده تا ما در اين باره فكر كنيم، ولى استاندار پاسخ آنان را نپذيرفت و آنان نيز در موضع خود مقاومت نشان دادند وآماده دفاع شدند.
در چنين وضعى نبرد صفّين رخ داد. وقتى خبر رسيد كه حلّ اختلاف ميان امام (عليه السلام) ومعاويه به دو داور واگذار شده است وطرفين از جنگ دست كشيده اند جرأت اين گروه بر استاندار افزايش يافت واين بار از حالت بى طرفى در آمدند وصريحاً به مخالفت با حكومت برخاستند. استاندار ناگزير شد دو نفر را به نامهاى حارث بن جمهان ويزيد بن حارث كنانى گسيل دارد تا به ارشاد ونصيحت آنان بپردازند، ولى اين دو نفر به هنگام اجراى مأموريت خود به دست مخالفان كشته شدند. فرزند ابوبكر فرد سوّمى را نيز اعزام كرد واو نيز در اين راه كشته شد.
قتل اين گروه سبب شد كه برخى به خود جرأت دهند كه همچون شاميان مردم را به گرفتن انتقام خون عثمان دعوت كنند وچون زمينه هاى مخالفت قبلاً وجود داشت گروهى ديگر نيز با آنان همراه شدند وسرانجام سرزمين مصر به اغتشاش كشيده شد واستاندار جوان نتوانست آرامش را به مصر بازگرداند. اميرمؤمنان (عليه السلام) از وضع مصر آگاه شد وفرمود:تنها دو نفر مى توانند آرامش را به مصر بازگردانند، يكى قيس بن سعد كه قبلاً زمام امور را به دست داشت وديگرى مالك اشتر. اين مطلب را موقعى گفت كه مالك را به عنوان حاكم به سرزمين «جزيره» اعزام داشته بود. قيس بن سعد ملازم ركاب امام (عليه السلام) بود، امّا وجود او در ارتش امام، كه در عراق مستقر بود، ضرورى به نظر مى رسيد. از اين جهت، امام (عليه السلام) نامه اى به مالك اشتر نوشت واو در اين هنگام در سرزمين نصيبين، كه منطقه وسيعى ميان عراق وشام است، به سر مى برد. در آن نامه، امام (عليه السلام) وضع خود ومصر را چنين شرح مى دهد: