فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٤٢
منظره روح انگيز مصاحف وناله هاى مهر آفرين، عقل وهوش را از بسيارى از سربازان امام (عليه السلام) ربودوآنان را مبهوت ومدهوش ساخت. مردان جنگى كه تا ساعاتى پيش افتخار مى آفريدند ودر يك قدمى پيروزى كامل قرار داشتند، همچون افسون شدگان، بر جاى خود ميخكوب شدند. ولى شيرمردانى، مانند عدى بن حاتم ومالك اشتر وعمرو بن الحَمِق، از واقعيت نيرنگ آگاه بودند ومى دانستند كه چون دشمنان را ياراى مقابله نيست ودر آستانه سقوط ونابودى قرار گرفته اند از اين راه مى خواهند خود رانجات دهند وگرنه آنان هيچ گاه تن به قرآن نداده ونخواهند داد. از اين جهت، فرزند حاتم به امام (عليه السلام) گفت:
هيچ گاه سپاه باطل را ياراى مقابله با حق نيست. از هر دو طرف گروهى كشته ومجروح شده اند وآنان كه با ما باقى مانده اند از آنان نيرومندترند، به ناله هاى شاميان گوش فرا نده وما پيرو تو هستيم.
اشتر گفت:معاويه فاقد جانشين است ولى تو جانشين دارى. اگر او سرباز دارد ولى صبر سربازان تو را ندارد. آهن را با آهن بكوب و از خدا كمك بگير.
سوّمى گفت:على جان، ما از روى تعصّب به حمايت تو برنخاسته ايم، بلكه براى خدا دعوت تو را پاسخ گفته ايم... اكنون حق به آخرين نقطه خود رسيده است وما را با وجود تو نظرى نيست.[١]
ولى اشعث بن قيس، كه خود را در جرگه ياران على (عليه السلام) قرار داده بود واز روز نخست حركات مرموزى داشت وارتباط او با معاويه كم وبيش آشكار شده بود، رو به امام (عليه السلام) كرد وگفت:دعوت قوم را پاسخ بگو كه تو به پاسخگويى به درخواست آنان شايسته ترى.ومردم خواهان زندگى هستندوجنگ را خوش ندارند.
امام (عليه السلام) كه از نيّت ناپاك او آگاه بود، فرمود: بايد در اين مورد انديشيد.[٢]
[١] وقعه صفّين، ص ٤٨٢; الامامة والسياسة، ج١، ص ١٠٨; مروج الذهب، ج٢، ص ٤٠١.
[٢] وقعه صفّين، ص ٤٨٢; الامامة والسياسة، ج١، ص ١٠٨; مروج الذهب، ج٢، ص ٤٠١.