فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٤٤
ترك گفته وبه مقر فرماندهى رو آوردند. اين گروه را افرادى همچون مسعربن فدكى وزيدبن حصين وبرخى از قرّاء عراق رهبرى مى كردند كه بعداً از سران خوارج شدند. آنان در برابر جايگاه امام (عليه السلام) ايستادند و او را به جاى «يا أمير المؤمنين» به «يا على» خطاب كردند وبا كمال بى ادبى گفتند:
دعوت قوم را بپذير وگرنه تو را مى كشيم، همچنان كه عثمان بن عفّان را كشتيم. به خدا سوگند، اگر دعوت آنان را اجابت نكنى تو را مى كشيم!
فرماندهى كه ديروز مُطاع مطلق بود، اكنون كارش به جايى انجاميده بود كه به او دستور تسليم وپذيرش صلح تحميلى مى دادند. امام (عليه السلام) در پاسخ آنان گفت:
من نخستين كسى هستم كه به كتاب خدا دعوت كردم ونخستين كسى هستم كه دعوت كتاب را اجابت گفتم وبر من جايز نيست كه شما را به غيرِ كتاب خدا بخوانم. من با آنان مى جنگم زيرا گوش به حكم قرآن نمى دهند، آنان خدا را نافرمانى كردند وپيمان او را شكستند وكتاب او را پشت سر افكندند. من به شما اعلام مى كنم كه آنان شما را فريفته اند. آنان خواهان عمل به قرآن نيستند.
سخنان منطقى ومستدل امام (عليه السلام) در آنان مؤثّر نيفتاد ومرور زمان نشان داد كه آنان افرادى تندرو ودور از فهم ودرك حقايق بودند كه تحت تأثير شعارهاى تو خالى شاميان قرار گرفته بودند وهرچه امام آنان را نصيحت مى كرد بر اصرار ولجاجت خود مى افزودند ومى گفتند كه بايد امام دستور دهد كه اشتر دست از نبرد بردارد.هيچ چيز براى يك ارتش در حال نبرد زيانبارتر از اختلاف ودودستگى نيست.از آن بدتر، شورش گروه ساده لوح ودور ازمسائل سياسى بر فرمانده خردمند وداناى خود است. امام (عليه السلام) خود را در آستانه پيروزى مى ديد واز واقعيت پيشنهاد دشمن آگاه بود، امّا چه كند كه اختلاف شيرازه وحدت سپاه را از هم