فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٩٦
قهرمانان سپاه قريش اسبهاى خود را در اطراف خندق به تاخت وتاز در آوردند واز نقطه باريكى عبور كردند و وارد ميدان شدند.
يكى از اين شش نفر، قهرمان نامى عرب، عمرو بن عبدود، بود كه نيرومندترين ودلاورترين جنگجوى شبه جزيره به شمار مى رفت واو را با هزار مرد جنگى مى سنجيدند وبرابر مى شمردند.وى در پوششى فولادين از زره قرار داشت ودر برابر صفوف مسلمانان مانند شير مى غرّيد وفرياد مى كشيد كه:مدعيان بهشت كجا هستند؟ آيا از ميان شما يك نفر نيست كه مرا به دوزخ بفرستد يا من او را به بهشت روانه سازم؟ كلمات او نداى مرگ بود ونعره هاى پياپى او چنان ترسى در دلها افكنده بود كه گويى گوشها بسته وزبانها براى جواب از كار افتاده بود.[١]
بار ديگر قهرمان سالخورده عرب دهانه اسب خود را رها كرد ودر برابر صفوف مسلمانان باليد وخراميد ومبارز طلبيد.
هربار كه نداى قهرمان عرب براى مبارزه بلند مى شد فقط جوانى بر مى خاست واز پيامبر اجازه مى گرفت كه به ميدان برود ولى پيوسته با مقاومت وامتناع آن حضرت روبرو مى شد. آن جوان حضرت على (عليه السلام) بود وپيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در برابر تقاضاى او مى فرمود:بنشين اين عمرو است!
عمرو براى بار سوّم نعره كشيد وگفت: صدايم از فرياد كشيدن گرفت. آيا در ميان شما كسى نيست كه به ميدان گام نهد؟ اين بار نيز حضرت على (عليه السلام) با التماس فراوان از پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) خواست كه به وى اذن مبارزه دهد. پيامبر فرمود: اين مبارز طلب عمرو است. حضرت على عرض كرد:باشد. سرانجام پيامبر با درخواست وى موافقت فرمود وشمشير خود را به او داد وعمامه اى بر سر او بست ودر حقّ او دعا كرد[٢] وگفت: خداوندا، على را از بدى حفظ فرما. پروردگارا، در
[١] واقدى در مغازى خود به اين حقيقت اشاره مى كند ومى گويد:«كان على رؤوسهم الطّيرُ»; مغازى، ج٢، ص ٤٨.
[٢] تاريخ الخميس، ج١، ص ٤٨٦.