فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٧٦٣
آنجا بيرون آورد وبه منطقه اى بنام فسطاط كه مركز سپاه عمرو بود، منتقل كرد در حالى كه نزديك بود از عطش از پاى درآيد.
عبدالرحمان بن ابى بكر برادر محمّد در سپاه عمرو بود. فرياد كشيد:من اجازه نمى دهم برادرم را اين گونه بكشيد. واز عمروعاص درخواست كرد كه به فرمانده سپاهش معاوية بن حديج دستور دهد كه از قتل او صرف نظر كند. عمروعاص نماينده خود را به سوى ابن حديج فرستاد كه محمّد را زنده تحويل دهد ولى فرزند حديج گفت:كنانة بن بشر كه پسر عموى من بود كشته شد; محمّد نيز نبايد زنده بماند.محمّد كه از سرنوشت خود آگاه شد درخواست كرد كه به او آب بدهند، ولى فرزند حديج، به بهانه اينكه عثمان هم تشنه كشته شد، از دادن آب خوددارى كرد.
در اين ميان فرزند حديج سخنان زشتى نثار محمّد كرد كه از نوشتن آن صرف نظر مى كنيم ودر پايان گفت: من جسد تو را در شكم اين الاغ مرده قرار مى دهم وبا آتش مى سوزانم. محمّد در پاسخ گفت: شما دشمنان خدا كراراً با اولياء خدا چنين معامله اى انجام داده ايد. من اميدوارم كه خدا اين آتش را براى من همچون آتش ابراهيم سرد وعافيت قرار دهد وآن را وبالى بر تو ودوستانت سازد، وخدا تو را وپيشوايت معاوية بن ابى سفيان وعمروعاص را به آتشى بسوزاند كه هرگاه بخواهد خاموش شود شعلهورتر گردد. سرانجام معاوية بن حديج به خشم آمد ومحمّد را گردن زد واو را در شكم الاغ مرده اى قرار داد وبه آتش سوزانيد.
خبر شهادت محمّد دو نفر را بيش از همه متأثّر كرد: يكى خواهرش عايشه بود كه بر وضع او سخت گريست.او در پايان هر نماز معاوية بن ابى سفيان وعمروعاص ومعاوية بن حديج را نفرين مى كرد. عايشه سرپرستى عيال برادر وفرزند او را به عهده گرفت وفرزند محمّد بن ابى بكر به نام قاسم تحت كفالت او بزرگ شد. وديگرى اسماء بنت عميس بود كه مدّتى افتخار همسرى جعفر بن ابى طالب را داشت وپس از شهادت جعفر به ازدواج ابوبكر در آمد واز او محمّد متولد شد وپس