فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٧٢٤
طريق چهل هزار نفر رزمنده باهفده هزار نوجوان وهشت هزار غلام وارد كوفه شدند ولشگر بصره نيز به آن ضميمه شد وسرانجام سپاهى چشمگير ودشمن شكن در زير لواى امام (عليه السلام) گرد آمد.
گروهى اصرار ورزيدند كه پيش از نبرد با معاويه كار خوارج را يكسره سازند. امام (عليه السلام) به پيشنهاد آنان اهميت نداد وفرمود: آنان را رها سازيد وسراغ گروهى برويد كه مى خواهند در روى زمين شاهان ستمگر باشند ومؤمنان را به بردگى بگيرند. در اين هنگام از هر نقطه سپاه ندا بلند شد وخطاب به امام (عليه السلام)گفتند: ما را به هرجا كه مصلحت مى دانى سوق بده، كه قلوب جملگىِ ما همچون قلب يك نفر است وبراى نصرت وپيروزى تو مى تپد.
٥ـ در چنين اوضاع حسّاسى گزارش رسيد كه خوارج عبد اللّه بن خباب را در كنار نهر همچون گوسفند سر بريده اند وبه اين نيز اكتفا نكرده، همسر او را نيز كشته وفرزندى را كه در رحم داشته از شكم او بيرون كشيده واو را نيز ذبح كرده اند.
ابن قتيبه در «الامامة والسياسة» در اين باره مى نويسد:
وقتى خوارج با عبداللّه روبرو شدند گفتند: تو كيستى؟ گفت: بنده مؤمن به خدا.گفتند: نظر در باره على چيست؟ گفت. او اميرمؤمنان ونخستين مؤمن به خدا ورسول اوست.گفتند: اسم توچيست؟ گفت:عبد اللّه بن خباب بن الارّت.گفتند: پدر تو همان صحابى پيامبر است ؟ گفت: آرى.گفتند: تو را ناراحت كرديم؟ گفت: آرى.گفتند: حديثى را كه از پدرت واو از پيامبر شنيده است براى ما نقل كن.گفت: پدرم نقل كرد كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) فرمود:«پس از من فتنه اى رخ مى دهد كه قلب مؤمن در آن مى ميرد; شب را با ايمان مى خوابد وروز كافر مى شود». گفتند:هدف اين بود كه اين حديث را از تو بشنويم.به سوگند تو را به گونه اى مى كشيم كه تاكنون كسى را چنان نكشته ايم. پس فوراً دست وپاى او را بستند وهمراه زن باردارش به زير نخلى آوردند. در اين هنگام دانه اى خرما از درخت افتاد ويكى از خوارج آن را به دهن خود نهاد. فوراً اعتراض همفكران او بلند شد كه از مال