فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٧١٧
گذشت، اقتباس از قرآن كريم است كه در سوره يوسف آيه هاى ٤٠ و٦٧ وغيره وارد شده است ومفاد آن از اصول توحيد به شمار مى رود وحاكى از آن است كه حاكميت وفرمانروايى، به عنوان يك حق اصيل، از آنِ خداست وهيچ انسانى چنين حقّى بر انسان ديگر ندارد. ولى انحصار حق حاكميت بر خدا مانع از آن نيست كه گروهى، با ضوابط خاصى كه اهمّ آن اِذن خداست، در جهان حكومت كنند وتجليگاه حقّ حاكميت خدا گردند. وهيچ انسان خردمندى نمى تواند بگويد كه زندگى اجتماعى بدون حكومت امكان پذير است، چه انجام وظايف وحلّ تضادها وبرخوردها تنها در سايه يك حاكميت تحقّق مى پذيرد.
امام (عليه السلام) وقتى شعار آنها را شنيد، فرمود: آرى درست است كه حقّ حاكميت از آنِ خداست ولى از اين سخنِ حق هدف باطلى تعقيب مى شود:
«كَلِمَةُ حَقّ يُرادُ بِهَا الْباطِلُ.نَعَمْ إِنَّهُ لا حُكْمَ إِلاّ للّهِ وَلكِنْ هؤلاءِ يَقُولُونَ لا إِمْرَةَ إِلاّ للّهِ وَإِنَّهُ لابُدَّ لِلنّاسِ مِنْ أَمِير بر أو فاجِر يَعْمَلُ في إِمْرَتِهِ الْمُؤمِنُ وَ يَسْتَمْتِعُ فِيهَا الْكافِرُ».[١]
آرى حق حاكميت از آنِ خداست(وهيچ بنده اى بدون اذن الهى حقّ حكومت ندارد) ولى خوارج از شعار خود هدف ديگرى دارند وآن اينكه اصلاً در جامعه نبايد حكومتى باشد(خواه مأذون از خدا يا غير آن). در حالى كه براى مردم وجود حاكمى، خواه نيكوكار وخواه بدكار، ضرورى است، تا در سايه حكومت او مؤمن به كارهاى شايسته خود بپردازد وكافر نيز از زندگى مادى بهره مند شود.
فقدان حكومت مايه فقدان امنيت است، ودر آن صورت، نه مؤمن به كارهاى خير موفّق مى گردد ونه كافر از زندگى دنيوى بهره مند مى شود. اگر به راستى هدف نفى تأسيس حكومت است، در اين صورت حكومت پيامبر(صلى الله عليه وآله وسلم) وشيخين را چگونه مى توان توجيه كرد؟
[١] نهج البلاغه، خطبه ٤٠.