فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٨١
نفع من از خلافت كنار برود من به خلافت او رأى نمى دهم. اگر مى خواهى نام عمربن الخطّاب را زنده كنيم عبد اللّه بن عمر را براى خلافت در نظر بگيريم.
عمروعاص:اگر به خلافت عبد اللّه بن عمر علاقه مندى، چرا به فرزندم عبد اللّه رأى نمى دهى كه هرگز از او كمتر نيست وفضيلت ودرستكارى او نيز روشن است؟
ابوموسى: او به سان پدرش در اين فتنه دست داشته وديگر شايسته خلافت نيست.
عمروعاص:خلافت از آنِ فردى قاطع است كه بخورد وبخوراند، وفرزند عمر را چنين توانى نيست.
اكنون كه در باره اين افراد به توافق نرسيديم بايد طرحى ديگر پيشنهاد كنى شايد در آن به توافق برسيم. در اين هنگام طرفين به تشكيل جلسه سرّى مبادرت كردند ودر آن به توافقى رسيدند كه ياد آور مى شويم:
ابوموسى: نظر من اين است كه هر دو نفر (على ومعاويه) را از خلافت خلع كنيم وسرنوشت خلافت را به شوراى مسلمانان واگذاريم تاهركسى را كه خواستند به عنوان خليفه برگزينند.
عمروعاص: موافقم وبايدنظر خود را به طور رسمى اعلام داريم.
ناظران وديگر كسانى كه در انتظار رأى حكمين بودند دور هم گرد آمدند تا به سخنان داوران گوش فرا دهند. دراين هنگام عمرو از بلاهت وسادگى ابوموسى استفاده كرد و او را مقدّم داشت كه مجلس را افتتاح كند ونظر خود را اظهار نمايد. ابوموسى، نيزغافل از آنكه ممكن است عمروعاص پس از سخنان وى از تأييد نظرى كه در خفا بر آن توافق كرده بودند خوددارى كند، شروع به سخن كرد وگفت:
من وعمروعاص بر مطلبى اتّفاق نظر پيدا كرديم واميدواريم كه صلاح ورستگارى مسلمين در آن باشد.
عمروعاص: صحيح است ; به سخن خود ادامه بده.