فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٤٥
مى گسست.
امام (عليه السلام) مقاومت در برابر بيست هزار نفرمسلّحِ مقدّس نما را، كه پيشانى آنان از كثرت سجده پينه بسته بود، صلاح نديد ويكى از نزديكان خود به نام يزيد بن هانى را خواست وبه او چنين گفت:
خود را به نقطه اى كه اشتر در آنجا مشغول نبرد است برسان وبگو كه دست از نبرد بكشد وهرچه زودتر به سوى من آيد.
يزيد بن هانى خود را به صف مقدّم رسانيد وبه اشتر گفت:امام دستور مى دهد كه دست از نبردبردارى وبه سوى او بيايى.
اشتر: سلام مرا به امام برسان وبگو كه اكنون وقت آن نيست كه مرا از ميدان فرا خوانى.اميد است كه به همين زودى نسيم پيروزى بر پرچم اسلام بوزد.
قاصد بازگشت وگفت: اشتر مراجعت را مقرون به مصلحت نمى داند ومى گويد كه در آستانه پيروزى است.
شورشيان رو به امام كردند وگفتند: اباء اشتر از بازگشت به دستور توست. تو پيام دادى كه در ميدان نبرد مقاومت كند.
على (عليه السلام) با كمال متانت فرمود: من هرگز با مأمور خودمحرمانه سخن نگفتم. هرچه گفتم شما آن را شنيديد. چگونه من را بر خلاف آنچه كه آشكاراگفتم متهم مى كنيد؟
شورشيان: هرچه زودتر پيام بده كه اشتر از ميدان بازگردد وگرنه تو را مانند عثمان مى كشيم يا زنده تحويل معاويه مى دهيم.
امام (عليه السلام) رو به يزيد بن هانى كرد وگفت: آنچه را مشاهده كردى به اشتر برسان.
مالك از پيام امام (عليه السلام) آگاه شد ورو به قاصد كرد وگفت: اين فتنه زاييده بلند كردن قرآنها برسر نيزه هاست. واين نقشه فرزند عاص است.سپس با اندوه