فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٤٣
معاويه براى تحريك عواطف سپاه امام به عبداللّه فرزند عمرو عاص كه از مقدّس نماهاى جامعه آن روز بود، فرمان داد كه در ميان صفوف دو گروه قرار گيرد وآنان را به پذيرفتن داورى كتاب خود دعوت كند. او نيز در ميان دو صف قرار گرفت وگفت:مردم!اگر نبرد ما براى دين بود، هر دو گروه حجّت را بر گروه مخالف تمام كرد واگر براى دنيا بود، هر دو گروه از حدّ تجاوز كردند. ما شما را به حكومت كتاب خدا دعوت مى كنيم واگر شما دعوت مى كرديد ما اجابت مى نموديم. فرصت را مغتنم شماريد.
اين شعارها دشمن پراكنده ومردم ساده لوح عراق را فريفت وجمعيت در خور ملاحظه اى رو به امام (عليه السلام) آوردند كه دعوت آنان را بپذيرد.
امام (عليه السلام) در اين لحظات حسّاس، براى روشن ساختن اذهان فريب خوردگان، رو به آنان گرد وگفت:
بندگان خدا، من از هر كسى براى پذيرفتن دعوت به حكم قرآن شايسته ترم ولى معاويه وعمروعاص وابن ابى معيط وحبيب بن مسلمه وابن ابى سرح اهل دين وقرآن نيستند. من بهتر از شما آنان را مى شناسم. من با آنان از دوران كودكى تاكنون معاشرت كرده ام; آنان در تمام احوال بدترين كودكان وبدترين مردان بودند. به خدا سوگند، آنان قرآنها را بلند نكرده اند كه قرآن را مى شناسند ومى خواهند به آن عمل كنند، بلكه اين كار جز حيله ونيرنگ نيست. بندگان خدا، سرها وبازوان خود را لختى به من عاريه دهيد كه حق به نتيجه قطعى رسيده وچيزى تا بريده شدن ريشه ستمگران باقى نمانده است.
در حالى كه افراد مخلص از نظر امام (عليه السلام) طرفدارى مى كردند، ناگهان بيست هزار نفر از رزمندگان سپاه عراق، در حالى كه در پوششى ازا هن فرو رفته بودند وپيشانى آنها از سجده پينه بسته بود وشمشير بر دوش داشتند [١]، ميدان نبرد را
[١] وقعه صفّين، ص ٤٨٩; تاريخ طبرى، ج٣، جزء٦، ص ٢٧; مروج الذهب، ج٢، ص ٤٠١، كامل ابن اثير، ج٣، ص ١٦١.