فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٢٣
هست بايد بكشم كه تا اين حد جرأت دارد كه در ميان ما به ما دشنام مى دهد.
ذوالكلاع گفت: سوگند به خدا، اگر دست به سوى او دراز كنى بينى تو را با شمشير خُرد مى كنم. اين مرد پسر عموى من است وبا امان من وارد اين جرگه شده است. او را آورده ام تا شما را در باره عمّار، كه پيوسته پيرامون آن به جدال برخاسته ايد، آگاه سازد.
عمروعاص: تو را به خدا سوگند مى دهم كه راست بگويى.آيا عمّار ياسر در ميان شماست.
ابونوح:پاسخ نمى گويم مگر اينكه از علّت اين سؤال آگاه گردم. در حالى كه گروهى از ياران پيامبر با ما هستند كه همگى در نبرد با شما مصمّم اند.
عمروعاص:از پيامبر شنيدم كه عمّار را گروه ستمگر مى كشد وبر عمّار شايسته نيست كه از حق جدا گردد وآتش بر او حرام است.
ابونوح: به خدايى كه جز او خدايى نيست سوگند كه او با ماست واو بر قتال با شما آماده است.
عمروعاص:او آماده نبرد با ماست؟!
ابونوح:بلى، سوگند به خدايى كه جز او خدايى نيست كه در نبرد جمل به من گفت كه ما بر اصحاب جمل پيروز مى شويم وديروز به من گفت:اگر شاميان بر ما هجوم بياورند وما را به سرزمين «هجر» برانند دست از نبرد بر نمى داريم، زيرا مى دانيم كه ما بر حق وآنان بر باطلند وكشتگان ما در بهشت وكشتگان آنان در دوزخ اند.
عمروعاص: مى توانى كارى انجام دهى كه من با عمّار ملاقات كنم؟
ابونوح:نمى دانم، ولى كوشش مى كنم كه اين ملاقات انجام بگيرد. ازاين جهت، از آنان جدا شد ودر ميان سپاه امام (عليه السلام) به سوى نقطه اى كه عمّار در آنجا بود رهسپار گرديد وسرگذشت خود را از آغاز تا پايان براى او شرح داد وافزود كه