فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٦٠٠
سرانجام كار به جايى رسيد كه معاويه جدّاً بر جان خود ترسيد وكراراً به فرمانده ميمنه سپاه خود حبيب بن مسلمه پيغام داد كه به داد او برسد. ولى كوششهاى حبيب جايى نرسيد وعبداللّه را از تعقيب هدف باز نداشت. او فاصله چندانى با خرگاه معاويه نداشت.معاويه چاره اى جز اين نديد كه به نگهبانان دستور دهد كه با پرتاب سنگ به جنگ او بروند.اين تاكتيك مؤثر واقع شد ونگهبانان با پرتاب سنگ عبداللّه را كه افراد كمى در اطراف او بودند از پاى در آوردند واو با بدن مجروح به روى زمين افتاد.[١]
در اين هنگام معاويه، كه از خطرى قطعى جان به سلامت برده بود واز شادى در پوست نمى گنجيد، بر بالاى جسد او حاضر شد. مردى به نام عبداللّهبن عامر، كه از نزديكان معاويه بود، عمامه خود را بر صورت عبداللّه افكند وبر او رحمت فرستاد. معاويه اصرار ورزيد كه صورت او را باز كند ولى او ابا ورزيد، زيرا در گذشته با او دوستى داشت. معاويه با دادن قولى كه او را مُثله نخواهد كرد موفق شد كه صورت فرمانده شجاع امام را ببيند. وقتى ديده معاويه بر چهره عبداللّه افتاد گفت:
«هذا وَ اللّه كَبْشُ الْقَوْمِ. وَرَبِّ الْكَعْبَةِ اللّهُمَّ أَظْفِرْني بِالأَشْتَرِ النَّخَعي وَ الأَشْعَثِ الكِنْدي».[٢]
به خدا سوگند، او بزرگ اين جمعيت است. خدايا مرا بر دو قهرمان ديگر، اشتر نخعى واشعث كندى، پيروز گردان.
آن گاه در وصف قهرمانى وشجاعت كم نظير عبداللّه به اشعار عدى بن حاتم تمثّل جست كه نخستين بيت آن اين است:
أَخُ الْحَرْبِ إِنْ عَضَّتْ بِهِ الْحَربُ عَضَّها وَإِنْ شَمَّرَتْ عَنْ ساقَيْهَا الْحَرْبُ شَمَّرا[٣]
[١] وقعه صفّين، صص ٢٤٦ـ ٢٤٥.
[٢] تاريخ طبرى، ج٣، جزء ٦، صص ١٦ـ ١٣; وقعه صفّين، ص ٢٤٦; كامل ابن اثير، ج٣، صص ١٥٤ـ ١٥٣; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج٥، ص ١٩٧; مروج الذهب، ج٢، ص ٣٩٨.
[٣] تاريخ طبرى، ج٣، جزء ٦، صص ١٦ـ ١٣; وقعه صفّين، ص ٢٤٦; كامل ابن اثير، ج٣، صص ١٥٤ـ ١٥٣; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج٥، ص ١٩٧; مروج الذهب، ج٢، ص ٣٩٨.