فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٩٤
معاويه: هرجه زودتر به تنظيم صفوف سپاه بپرداز.
عمروعاص: به شرط اينكه حكومتم براى خودم باشد.
معاويه، از ترس اينكه مبادا عمروعاص، پس از امام، رقيب او شود، فوراً پرسيد: كدام حكومت؟ مگر غير ازحكومت مصر، چيز ديگرى مى خواهى؟
عمروعاص، سياستباز كهنه كار وسوداگر بى تقوا، ماسكى از تقوا بر چهره زد وگفت: آيا مصر مى تواند عوض از بهشت باشد؟ آيا كشتن على، بهايى مناسب براى عذاب دوزخ، كه هرگر آرام نمى گيرد، خواهد بود؟
معاويه، از ترس اينكه سخن عمرو در ميان سپاه منتشر گردد، با اصرار فوق العاده گفت:آرام، آرام، سخن تو را كسى نشنود.
بارى، عمروعاص، به آرزوى حكومت مصر، رو به مردم شام كرد وگفت:
سربازان شام، صفهاى خود رامرتّب كنيد وسرهاى خود را به پروردگار خود عاريت دهيد. از خدا كمك بگيريد وبا دشمن خدا ودشمن خود جهاد كنيد. آنان را بكشيد كه خدا آنان را بكشد ونابود سازد.[١]
از آن طرف، چنان كه گذشت، در آن روز امام (عليه السلام) اسبى طلبيد وبراى او اسب شبرنگى آوردند كه به سبب نيرويى كه داشت پيوسته در حال جهش بود وبا دو دهنه كشيده مى شد. امام (عليه السلام) زمام آن را به دست گرفت واين آيه را تلاوت كرد:
(سُبْحانَ الّذي سَخَّرَ لَنا هذا وَ ما كُنّا لَهُ مُقْرِنينَ وإِنِّا إِلى رَبِّنّا لَمُنْقَلِبُونَ). (زخرف:١٣)
منزه است خدايى كه اين مَركب را براى ما مسخَّر ساخت وما را قدرت وتوانايى آن نبود، وهمگى به سوى خدا باز مى گرديم.
آن گاه دست به دعا برداشت وگفت:
[١] وقعه صفّين، ص ٢٣٧; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج٥، صص ١٨٩و١٩٠.