فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٩٣
وبى زرهان در انتهاى آن قرار گيرند.آن گاه به دو فرزند خود دستور داد كه در ميان صفوف گردش كنند ونظم وترتيب آنها را به دقّت وارسى نمايند. حتّى به اين نيز اكتفا نكرد وخود در ميان سپاه به راه افتاد ونظم آن را مورد بررسى قرار داد وهمچون معاويه در قلب سپاه بر فراز منبرى قرار گرفت كه حفاظت آن را يَمنيها برعهده گرفتند وفرمان داد كه هر كس آهنگ نزديك شدن به منبر داشته باشد فوراً او را بكُشند.[١]
هرگاه انگيزه از نبرد، كسب قدرت وفرمانروايى باشد بايد گروهى را براى حفاظت خود بگمارد، ولى اگر انگيزه وهدف معنوى باشد از كشته شدن خود در طريق هدف پروايى ندارد.لذا، نه تنها كسى حفاظت از امام (عليه السلام) را بر عهده نداشت، بلكه آن حضرت بر اسب شبرنگى سوار بود وفرمان مى داد وسپاه را رهبرى مى كرد وبا نعره هاى جگر خراش خود لرزه بر اندام قهرمانان شام مى انداخت وبا شمشير برنده اش آنان را درو مى كرد.
اختلاف در شيوه رهبرى معلول اختلاف در انگيزه هاست.فرهنك شهادت طلبى زاييده ايمان به سراى آخرت واعتقاد به حقّانيت خويش است، در حالى كه ترس ازمرگ وفدا كردن ديگران براى حفظ جان خويشتن زاييده دلبستگى به زندگى دنيا وانكار ماوراء ماده است. وشگفت اينجاست كه فرزند عاص به اين حقيقت اعتراف كرده ودر باره سپاه امام (عليه السلام) چنين گفت:
«فَإِنَّ هؤلاءِ جاؤوا بِخُطَّة بَلَغَتِ السَّماءَ». يعنى: اين گروه با هدفى آسمانى به ميدان آمده اند وباكى از شهادت ندارند.
خير خواهى ويارى فرزند عاص به معاويه از روى علاقه به او وبه طلب پيروزى او نبود، بلكه او در چهارچوب منافع خود علاقه به پيروزى او داشت ودر اظهار نظر ومشورت با معاويه، بهاى آن را پيوسته به رخ او مى كشيد. مذاكره ياد شده در زير، بيانگر اين حقيقت است:
[١] وقعه صفّين، ص ٢٢٦; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج٥، ص ١٨٢.