فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٥٨
عاص نيز، به جهت دوستى كه با او داشت بر او تندى كرد. ولى سعادت به اين زاهد رو كرده بود و او كه افق سپاه معاويه را بسيار تاريك مى ديد در دل شب به سپاه امام (عليه السلام) ملحق شد.
صدور فرمان حمله وشكستن موانع
بى آبى وعطش، سربازان امام (عليه السلام) راتهديد مى كرد وامام را هاله اى از غم واندوه فرا گرفته بود. چون به سوى پرچمهاى قبيله مَذْحِج آمد فرياد سربازى را شنيد كه در ضمن قصيده اى چنين مى گويد:
أَيَمْنَعُنَا الْقَومُ ماءَ الْفُراتِ *** وَفِينَا الرِّماحُ وَ فِينَا الْحُجفُ[١]
آيا قوم شام ما را از آب فرات باز مى دارد، در حالى كه ما مجهز به نيزه وزره هستيم؟
سپس امام (عليه السلام) به سوى پرچم قبيله كِنْده رفت وديد كه سربازى در كنار خيمه اشعث بن قيس فرمانده قبيله خود اشعارى مى خواند كه دو بيت نخست آن اين است:
لَئِنْ لَمْ يُجِلُّ الأَشْعَثُ الْيَومَ كَرْبَةً *** مِنَ الْمَوتِ فِيها لِلنُّفُوسِ تَعَنُّتٌ
فَنَشْرَبُ مِنْ ماءِ الْفُراتِ بِسَيْفِهِ *** فَهَبْنا أُناساً قَبْلُ كانُوا فَمَوِّتُواُ[٢]
اگر امروز اشعث اندوه مرگ را از انسانهاى فرو رفته در آزار واذيّت بر طرف نسازد ما با شمشير او از آب فرات مى نوشيم.چه بهتر كه اى اشعث چنين افرادى را در اختيار ما بگذارى، كه قبلاً بودند واكنون دارند مى ميرند.
امام(عليه السلام) پس از شنيدن اشعار اين دو سرباز، كه با صداى بلند در اردوگاه خود مى خواندند، به خيمه آمد. ناگهان اشعث رسيد وگفت:آيا صحيح است كه مردم شام ما را از آب فرات محروم سازند، در حالى كه تو در ميان ما هستى
[١] مروج الذهب، ج٢، ص ٣٨٥; وقعه صفّين، صص ١٦٦ ـ ١٦٤.
[٢] مروج الذهب، ج٢، ص ٣٨٥; وقعه صفّين، صص ١٦٦ ـ ١٦٤.