فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٥٢١
عمر به شام وفرار او از عدل على (عليه السلام) ـ كه مى خواست او را به سبب قتل هرمزان قصاص كند ـ آگاه شد[١] از شادى در پوست نمى گنجد. لذا با مشاور وعقل منفصلِ خود (عمرو عاص)تماس گرفت و ورود عبيد اللّه را به او تبريك گفت وآن را مايه بقاى ملك شام براى خود انديشيد.[٢] سپس هر دو تصميم گرفتند كه از او درخواست كنند كه در اجتماعى بر منبر برود ودر باره على بدگويى كند. وقتى عبيد اللّه وارد مجلس معاويه شد، معاويه به او گفت: برادر زاده من، نام پدر تو (عمر بن الخطّاب) بر روى توست.با چشمان پر بنگر وبا وسعت دهانت سخن بگو كه تو مورد اعتماد ووثوق مردم هستى. بر عرشه منبر قرار بگير على را دشنام بگو وشهادت بده كه او عثمان را كشته است.
زمام امور را چنين فتنه گرانى به دست گرفته بودند كه فرزندان خلفا را به كارهاى زشت وناستوده وادار مى كردند تا از اين راه از عظمت امام (عليه السلام) بكاهند، ولى شخصيت امام به اندازه اى عظيم وگسترده بود كه دشمن را نيز ياراى انكار آن نبود. عبيد اللّه كه از عدالت امام (عليه السلام) گريخته بود، رو به معاويه كرد وگفت: مرا ياراى سبّ وبدگويى على نيست.او فرزند فاطمه بنت اسد فرزند هاشم است. در باره نَسَب او چه بگويم؟در قدرت جسمى وروحى او همين بس كه او شجاعى كوبنده است. من همين قدر مى توانم كه خون عثمان را برگردن او بگذارم.
عمرو عاص از جاى خود پريد وبه وى گفت:
به خدا سوگند كه در آن هنگام زخم سرباز مى كند(وعقده ها بيرون مى ريزد) چون عبيد اللّه مجلس را ترك كرد معاويه رو به عمرو عاص كرد وگفت:اگر او هرمزان را نكشته بود واز قصاص على نمى ترسيد به سوى ما نمى آمد.نديدى كه چگونه على را ستايش كرد؟
[١] تاريخ طبرى، ج٣، جزء ٥، صص ٤٢ـ ٤١; كامل ابن اثير، ج٣، ص ٤٠.
[٢] الامامة والسياسة، ج١، ص ٩٢.