فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٩٠
عمرت غروب كند ودر پايان زندگى بدبخت شوى.
ولى فرزند دوّم او، بر خلاف نظر فرزند نخست، او را به همكارى با معاويه دعوت كرد وگفت: تو يكى از بزرگان قريش هستى واگر در اين امور خاموش بنشينى در انظار كوچك مى شوى. حق با مردم شام است. آنها را كمك كن وخون عثمان را بطلب، كه در آن صورت بنى اميّه بر اين كار قيام مى كنند.
عمروعاص كه فردى هوشيار بود رو به عبد اللّه كرد وگفت: نظر تو به نفع دين من است، در حالى كه نظر محمّد نفع دنياى من را در بر دارد. در اين موضوع بايد مطالعه كنم. آن گاه اشعارى سرود ونظر هر دو فرزند خود را در آن منعكس كرد وپس از آن از فرزند كوچكتر خود به نام وردان نظر خواست. او گفت:مى خواهى از آنچه كه در دل دارى خبر دهم؟عمرو گفت: بگو آنچه مى دانى. او گفت:دنيا وآخرت بر قلب تو هجوم آورده اند. پيروى از على مايه سعادت در آخرت است وهرچند در پيروى از او دنيا نيست، ولى زندگى اخروى جبران كننده ناكاميهاى دنياست; در حالى كه همراهى با معاويه دنيا را دارد ولى فاقد آخرت است وزندگى دنيوى جبران كننده سعادت اخروى نيست.تو اكنون ميان اين دو قرار دارى ونمى دانى كدام را برگزينى.عمرو گفت: درست گفتى; حال نظر تو چيست؟وى گفت: در خانه خود بنشين; اگر دين پيروز شد تو در پوشش آن زندگى مى كنى واگر اهل دنيا پيروز شدند، آنان از تو بى نياز نيستند. عمرو گفت:آيا اكنون در خانه بنشينم در حالى كه حركت من به سوى معاويه به گوش عرب رسيده است؟ [١]
او به سائقه درونى يك فرد دنيا پرست بود، لذا جانب معاويه را گرفت، ولى گفتار فرزند كوچك خود را در قالب اشعار ظريفى چنين سرود:
اَمّا عَلِيٌ فَدينٌ لْيسَ يُشْرِكُهُ *** دُنْيا وَ ذاكَ لَهُ دُنْيا وَ سُلطانٌ
فَاخْتَرْتُ مِنْ طَمَعِي دُنْيا عَلى بَصَر *** وَما مَعِيَ بِالّذي أَختارُ بُرْهانٌ[٢]
[١] الامامة والسياسة، ص ٨٧.
[٢] وقعه صفّين، ص ٣٦.