فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٤٠٩
آبى كه عبور مى كرديم عايشه نام آنجا را از من سؤال مى كرد; تا اينكه وقتى از سرزمين «حَوْأَب» عبود كرديم صداى سگان آنجا بلند شد. امّ المؤمنين سر از هودج بيرون آورد وپرسيد:اينجا كجاست؟گفتم:حوأب است. عايشه تا نام حوأب را از من شنيد فريادش بلند شد وفوراً به بازوى جمل زد وآن را خوابانيد وگفت: به خدا سوگند، من همان زنى هستم كه از سرزمين حوأب مى گذرد وسگان آنجا بر شتر وى پارس مى كنند.اين جمله را سه بار تكرار كرد وفرياد زد كه او را باز گردانند. توقّف امّ المؤمنين سبب شد كه كاروان نيز توقّف كند وشتران را بخوابانند. اصرار بر حركت مؤثّر نيفتاد وتا روز بعد عايشه در آنجا توقّف كرد. امّا سرانجام خواهرزاده او، عبد اللّه بن زبير، آمد وگفت:هرچه زودتر حركت كن كه على در تعقيب ماست وممكن است همگى در چنگ او گرفتار شويم.[١]
طبرى، از روى تعصّب وپنهان كارى، جريان را به نحوى كه نقل كرديم آورده است، ولى ابن قتيبه كه متقدّم بر وى است(متوفا به سال ٢٧٦)مى نويسد:
هنگامى كه امّ المؤمنين از نام سرزمين حوأب آگاه شد به فرزند طلحه گفت:من بايد برگردم، زيرا رسول خدا روزى در ميان همسران خود، كه من نيز در جمع آنها بودم، سخن مى گفت واز جمله فرمود:«مى بينم كه يكى از شما از سرزمين حوأب مى گذرد وسگان آنجا بر او پارس مى كنند».سپس رو به من كرد وگفت:«حميرا، مبادا تو آن زن باشى». در اين هنگام فرزند طلحه درخواست ادامه مسير را كرد ولى مؤثّر نيفتاد.خواهر زاده او، عبد اللّه بن زبير، منافقانه سوگند ياد كرد كه:نام اين سرزمين حوأب نيست وما حوأب را در اوّل شب پشت سر نهاديم. بر اين سخن نيز اكتفا نكردند وگروهى از اعراب باديه نشين را آوردند وهمگى به دروغ گواهى دادند كه نام اين سرزمين حوأب نيست.اين نوع شهادت دروغ، در نوع خود، در تاريخ اسلام بى سابقه است. پس كاروانيان به مسير خود ادامه دادند ودر نزديكى
[١] تاريخ طبرى، ج٣، ص ٩٧٥.