فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٨٥
فصل پنجم
معاويه وآرزوى ديرينه خلافت
دلايل گذشته به روشنى ثابت كرد كه كوتاه ساختن دست عناصرى مانند معاويه از شئون خلافت، نه تنها مقتضاى پرهيزگارى ودرستكارى بود بلكه مآل انديشى وآينده نگرى وسياست ودرايت وتحمّل ضرر كمتر نيز همان را ايجاب مى كرد وراه امام (عليه السلام)درست ترين راهى بود كه يك سياستمدار واقع بين مى توانست انتخاب كند ومدارا با معاويه جز زيان مضاعف حاصل ديگرى نداشت.
اگر ابن عبّاس به امام (عليه السلام) توصيه كرد كه با دشمن ديرينه خود مدارا كند دور از واقع بينى سخن گفت واگر داهى وسياستمدار معروف عرب، مغيرة بن شعبه، به امام توصيه كرد كه معاويه را از مقامش عزل نكند، روز بعد نظر مخالف داد وگفت كه مصلحت آن است كه او را از كار بركنار سازد ولى هرگز معلوم نيست كه مغيره در كدام يك از اين دو نظر صداقت داشت.
ساده دلانى كه مى انديشند ابقاى معاويه بر مقام خويش به مصلحت شخص على (عليه السلام) بود، ولى چون امام از معدود مردانى بود كه پيروى از حق را بر همه چيز مقدّم مى داشت واز آن رو، بدون در نظر گرفتن نتيجه كار وبدون محاسبه سود وزيان سياسى ونظامى آن، فرمان عزل معاويه را صادر كرد، از روحيّات معاويه وافكار ديرينه او در رسيدن به خلافت به فعاليّتهاى او در دوران خليفه سوّم ونامه پراكنيهاى او پس از قتل عثمان وپيش از رسيدن فرمان عزل از جانب امام (عليه السلام)و... آگاه نيستند ومسئله را سطحى بررسى كرده اند.