فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٣٥٥
شود، زيرا وجود او در مدينه مى توانست بلا را از خليفه دور كند.عايشه نه تنها آنان را رد كرد، بلكه گفت:دوست دارم كه اى كاش بر پاى تو وپاى دوستت كه او را يارى مى كنى سنگى بود وهر دو را به دريا مى افكندم، يا او را در ميان كيسه اى مى نهادم ورنج حمل او را مى كشيدم وبه دريا مى افكندم.[١]
سخنان عايشه در باره عثمان بيش از آن است كه در اينجا تماماً نقل شود. همين قدر بس كه تا روزى كه از قتل خليفه وبيعت با على(عليه السلام)آگاه نبود پيوسته از عثمان انتقاد مى كررد، امّا آن گاه كه از اعمال حج فارغ شد وآهنگ مدينه كرد ودر نيمه راه، در محلى به نام «سرف» از قتل خليفه وبيعت مردم با على (عليه السلام) آگاه شد، فوراً تغيير موضع داد وگفت: اى كاش آسمان بر سر من فرود مى آمد! اين جمله را گفت ودرخواست كرد كه:مرا به سوى مكه بازگردانيد، زيرا به خدا سوگند عثمان مظلوم كشته شد ومن انتقام او را مى گيرم!
در اين هنگام، فردى كه قتل عثمان را گزارش كرده بود به خود جرأت داد وگفت: تو نخستين كسى هستى كه سخن خود را عوض كردى. تو در گذشته مى گفتى كه بايد اين «نَعْثَل» را بكُشند كه به آيين خدا كفر ورزيده است; حالا چگونه مى گويى كه او مظلوم كشته شده است؟ وى در پاسخ گفت: آنان خليفه را پس از توبه دادن كشته اند وسخن دوّم من بهتر از سخن نخستين من است.
وقتى وارد مكه شد به سوى مسجد رفت ودر حِجر اسماعيل پرده اى آويخت ودر آنجا سكنى گزيد. مردم دور او را گرفتند واو مى گفت: عثمان بى گناه كشته شده است ومن انتقام او را مى گيرم.[٢]
٣ـ عبد الرّحمان بن عوف يكى ديگر از معترضان به عثمان است. او شخصيتى است كه پيروزى عثمان در شوراى شش نفرى مرهون ابتكار وخدعه او بود.
[١] الأنساب، ج٥، ص ٤٨.
[٢] تاريخ طبرى، ج٣، ص ٤٧٧.