فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ٢٦٩
تاريخنويسان آورده اند كه چيزى نگذشت كه روابط فرزند عوف با عثمان به تيرگى گراييد وديگر با هم سخنى نگفتند تا عبد الرحمان در گذشت.[١]
اين فشرده ماجراى شوراى شش نفرى خليفه دوّم است.پيش از آنكه در باره اين برگ از تاريخ اسلام به قضاوت بپردازيم، نظر امام على (عليه السلام) را در باره آن منعكس مى كنيم.امام (عليه السلام) در خطبه شقشقيه (خطبه سوّم نهج البلاغه) چنين مى فرمايد:
«حَتّى إِذا مَضَى لِسَبِيلِهِ جَعَلَها فِي جَماعَة زَعَمَ أَنِّي أَحَدُهُمْ فَيَا لَلّهِ وَ لِلشُّورى! مَتَى اعْتَرَضَ الرَّيْبُ فِيَّ مَعَ الأَوَّلِ مِنْهُمْ حَتّى صِرْتُ أُقْرَنُ إِلَى هذهِ النَّظائِرِ، لكِنّي أَسْفَفْتُ إِذْ أَسَفُّوا وَ طِرْتُ إِذْ طَارُوا فَصَغى رَجُلٌ مِنْهُمْ لِضِغْنِهِوَ مالَ الآخَرُ لِصِهْرِهِ مَعَ هَن وَ هَن».
آن گاه كه عمردر گذشت امر خلافت را در قلمرو شورايى قرار داد كه تصوّر مى كرد من نيز همانند اعضاى آن هستم.خدايا از تو يارى مى طلبم در باره آن شورا. كى حقانيت من مورد شك بود آن گاه كه با ابوبكر بودم، تا آنجا كه امروز با اين افراد همرديف شده ام؟! ولى ناچار در فراز ونشيب با آنان موافقت كردم ودر شورا شركت جستم.ولى يكى از اعضا به سبب كينه اى كه با من داشت [مقصود طلحه يا سعد وقّاص است]از من جهره برتافت وبه نفع رقيب من كنار رفت وديگرى [عبد الرحمان]به خاطر پيوند خويشاوندى با خليفه به نفع او رأى داد، با دو تن ديگر كه زشت است نامشان برده شود[يعنى طلحه وزبير].
در نهج البلاغه پيرامون شوراى عمر سخنى جز اين نيست.ولى براى اينكه خوانندگان از جنايات بازيكران وتعزيه گردانان صحنه سياست وتناقض گويى وغرض ورزى خليفه به خوبى آگاه شوند، نكاتى را ياد آور مى شويم:
[١] تمام مطالب مذكور در باره شورا از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد (ج١، صص ١٨٨ـ ١٨٥) نقل وتلخيص شده است.