فروغ ولايت - سبحانى، شیخ جعفر - الصفحة ١٦٧
عبد اللّه بن جناده مى گويد:
من در نخستين روزهاى زمامدارى على از مكّه وارد مدينه شدم وديدم همه مردم در مسجد پيامبر دور هم گرد آمده اند ومنتظر ورود امام هستند.پس ازمدّتى على، در حالى كه شمشير خود را حمايل كرده بود، از خانه بيرون آمد.همه ديده ها به سوى او دوخته شده بود تا اينكه در مسند خطابه قرار گرفت وسخنان خود را پس از حمد وثناى خداوند چنين آغاز كرد:
هان اى مردم، آگاه باشيد هنگامى كه پيامبر گرامى (صلى الله عليه وآله وسلم) از ميان ما رخت بربست لازم بود كه كسى با ما در باره حكومتى كه او پى ريزى كرد نزاع نكندوبه آن چشم طمع ندوزد، زيرا ما وارث وولىّ وعترت او بوديم.امّا برخلاف انتظار، گروهى از قريش به حقّ ما دست دراز كرده، خلافت رااز ما سلب كردند واز آنِ خود قرار دادند. به خدا سوگند، اگر ترس از وقوع شكاف واختلاف در ميان مسلمانان نبود وبيم آن نمى رفت كه بار ديگر كفر وبت پرستى به ممالك اسلامى باز گردد واسلام محو ونابود شود، وضع ما غير اين بود كه مشاهده مى كنيد.[١]
كلبى مى گويد:
هنگامى كه على (عليه السلام) براى سركوبى پيمان شكنانى مانند طلحه وزبير عازم بصره شد خطبه اى به شرح زير ايراد كرد:
هنگامى كه خداوند پيامبر خود را قبض روح كرد قريش، با خودكامگى، خود را بر ما مقدّم شمرد وما را از حقّمان بازداشت.ولى من ديدم كه صبر وبردبارى بر اين كار بهتر از ايجاد تفرقه ميان مسلمانان وريختن خون آنان است.زيرامردم به تازگى اسلام را پذيرفته بودند ودين مانند مشك سرشار از شير بود كه كف كرده باشد،وكمترين سستى آن را فاسد مى كرد وكوچكترين فرد آن را واژگون مى ساخت.[٢]
[١] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج١، ص ٣٠٧.
[٢] همان، ج٨، ص ٣٠.