فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ١١٨ - بخش اول كليات
ضد صلح و آرمانى در راستاى خط شوم تجاوز است.
از اين رو است كه اصل لزوم افزايش مداوم توان دفاعى نه تنها خود سياستى را در راستاى نفى تجاوز تضمين صلح به شمار مىرود اصولاً اين اصل مكملى، تئورى صلح از ديدگاه اسلام محسوب مىشود كه آرمان صلح بدون اين اصل چيزى جز سياست «سلطهگر پرور» و يا «سلطهپذير پرور» نخواهد بود.
مقايسه ديدگاه اسلامى و عمل استكبارى
گاه سؤال مىشود كه چه تضمينى وجود دارد اين اصل در راستاى تشديد رقابتهاى تسليحاتى به جنگ و تجاوز نيانجامد؟ بويژه اين سياست هم ا كنون در عمل در صحنه بينالمللى نه تنها نتيجه مثبتى در جهت تحكمى مبانى صلح و امنيت جهانى به بار نياورده، بلكه خود بر تشنجّات و عوامل تهديد كننده صلح افزوده و نهايتاً در شكل يك ابرقدرت در حال تجاوز دايمى ظاهر گرديده است.
در شرايط كنونى جهان نه اين است كه امريكا خود را در قالب يك ژاندارم نيرومند حافظ صلح بينالمللى مىپندارد و براى ايفاى اين مسؤوليت بزرگ پندارى همواره برحق داشتن برترين تسليحات نظامى پافشارى مىكند و سياستها و عمليات تجاوزكارانهاش را در آسيا و افريقا و حتى در اروپا به بهانه حفظ صلح و جلوگيرى از تجاوز و مقابله با عوامل تهديده كننده توجيه مىكند تا آنجا كه ملتهاى در حال مبارزه براى كسب استقلال و دفع تجاوز را به عنوان عامل تهديد كننده صلح سركوب مىنمايد و از سياست پاسدارى از صلح و نيروهاى واكنش سريع صرفاً به عنوان ابزارى براى پيشبرد اهداف تجاوزكارانه كه از آن گاه به منافع ملى امريكا و گاه به صلح منطقه و نظاير آن تعبير مىشود استفاده مىكند.
آيا آنچه كه از اين آيه قرآن و از سياست كلى صلح مسلح و قدرت نظامى براى پاسدارى از صلح و توانمندى براى مقابله سريع در برابر متجاوز برداشت مىشود جز آن چيزى است كه جهان امروز در تجربه آن ناكام مانده است؟! و اگر اين نيست پس تفاوت آن دو چيست و چه تضمينى وجود دارد كه ديدگاه اسلامى در عمل به سرنوشت سياست تجربه شده دچار نگردد؟