فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ١٢٠ - بخش اول كليات
با توجه به الگوهاى موجود از روابط مبتنى بر اجبار يا اعمال نفوذ در سطح بينالمللى عامل اصلى تغيير شكل سياست پاسدارى صلح به تجاوز آشكار در خط مشى سياست بينالمللى امريكا روشن مىگردد. زيرا كه روابط مبتنى بر اعمال نفوذ كه توسط امريكا دنبال مىشود همواره متضمّن تهديد و عمل به آن است. [١]
٦. نكته ديگرى كه در اين مقايسه ونتيجهگيرى بايد مد نظر قرار گيرد اين است كه هر نو عمل سياسى بويژه از نوع مربوط به سياست بينالمللى ناگزير از عناصر بههمپيوستهاى چون موضعگيريها، سنجشها، ارزشها، باورها، دكترينها، و ايدئولوژيها شكل مىگيرد و هر كدام از اين عناصر به نوبه خود نه تنها در عمل حتى در قالبندى تئورى و اصول راهنماى عمل نيز نقش بسيار مؤثرى ايفا مىكنند.
حال اگر اين عناصر را آنگونه كه اسلام ترسيم و ارائه مىدهد با مفاهيم مشابهى كه استكبار از اين عناصر برداشت مىكند، بسنجيم به اين نقطه مىرسيم كه فقط الفاظ تز سياست پاسدارى از صلح مىماند كه در دو ديدگاه تفاوت دارند و از الفاظ كه بگذريم هيچ قدر مشترك ماهوى و ا صولى در ميان بجاى نخواهد ماند.
٧. خلط بين سياست خارجى كه مبتنى بر حفظ و توسعه منافع ملى است و سياست بينالمللى كه در راستاى ايجاد الگوها براى واكنش دولتها مىباشد مىتواند در تمايز دو ديدگاه از حمايت مؤثر از صلح بينالمللى در اسلام و امپرياليسم مفيد باشد.
امپرياليزم امريكا در نظام تك قطبى فعلى و امپرياليزم شوروى سابق در نظام دو قطبى گذشته به سياست پاسدارى از صلح به چشم يك الگو در تعقيب سياست خارجى خود مىنگرد در حالى كه اسلام اين دكترين را به عنوان يك الگو در سياست بينالمللى مطرح مىكند و منافع هيچ ملتى را در اين راستا به عنوان عامل تعيين كننده نمىشناسد.
٨. در تئورى اسلام در زمينه پاسدارى از تعميم صلح در جهان قدرت نظامى صرفاً يك وسيله بازدارنده است و هرگز بجاى منطق در ترويج و تحميل ايدئولوژى به كار نمىرود و حمايت مسؤولانه از اين تز نه به معنى دست كشيدن از ايدئولوژى و صرفنظر نمودن از تبليغ آن است و نه به معنى بهرهگرفتن از توان نظامى براى ترويج و تحميل عقيده، اسلام در راستاى اين تز بشر دوستانه از يك سو در راه كسب بالاترين توان دفاعى گام بر مىدارد و از
[١] . رك: كى. جى. هالستى، مبانى تحليل سياست بينالملل، ص ٢٧٤.