فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ١٩٦ - بخش اول كليات
زمينهساز تجاوز گردد.
نكته مهم در اين بحث آن است كه تبيين چنين اصلى به عنوان يك خط مشى استراتژيك در اسلام، در كنار استراتژى صلح به معنى آن است كه صلح پيشنهادى اسلامى، تسليم در برابر قدرتها و عاملان رعب و وحشت و بالاخره جاده صافكن متجاوزان نيست و هرنوع طرح صلحى را كه از يك سو وسيله پيشبرد اهداف متجاوزان باشد (صلح سلطهگراپرور) و از سوى ديگر ملتهاى ضعيف را در برابر قدرتها رام و مطيع سازد (صلح سلطهپذيرپرور) خط مشى آرمانهاى اسلام به حساب نمىآيد؛ صلحى كه بين مردگان در گورستانها حاكم است و يا صلحى كه بين گرگ و ميش در محيط جنگ حكمفرماست نه تنها در ديدگاه كلى اسلام معقول ومقبول نيست بلكه خود سياستى ضد صلح و آرمانى در راستاى خط شوم تجاوز است.
از اين روست كه اصل لزوم افزايش مداوم توان دفاعى نه تنها خود سياستى را در راستاى نفى تجاوز تضمين صلح به شمار مىرود اصولاً اين اصل مكملى تئورى صلح از ديدگاه اسلام محسوب مىشود كه آرمان صلح بدون اين اصل چيزى جز سياست «سلطهگر پرور» و يا «سلطهپذير پرور» نخواهد بود.
مقايسه ديدگاه اسلامى و عمل استكبارى
گاه سؤال مىشود كه چه تضمينى وجود دارد اين اصل در راستاى تشديد رقابتهاى تسليحاتى به جنگ و تجاوز نيانجامد؟ بويژه اين سياست هم ا كنون در عمل در صحنه بينالمللى نه تنها نتيجه مثبتى در جهت تحكمى مبانى صلح و امنيت جهانى به بار نياورده، خود بر تشنجات و عوامل تهديد كننده صلح افزوده و نهايتاً در شكل يك ابرقدرت در حال تجاوز دايمى ظاهر گرديده است.
در شرايط كنونى جهان نه اين است كه امريكا خود را در قالب يك ژاندارم نيرومند حافظ صلح بينالمللى مىپندارد و براى ايفاى اين مسؤوليت بزرگ پندارى، همواره برحق داشتن برترين تسليحات نظامى پافشارى مىكند و سياستها و عمليات تجاوزكارانهاش را در آسيا و افريقا و حتى در اروپا به بهانه حفظ صلح و جلوگيرى از تجاوز و مقابله با عوامل تهديده كننده توجيه مىكند؛ تا آنجا كه ملتهاى در حال مبارزه براى كسب استقلال و دفع تجاوز را به