فقه سیاسی - عمید زنجانی، عباسعلی - الصفحة ١٩٨ - بخش اول كليات
منافع ملى و تفسير موسع از آن، خود عامل تهديد كننده صلح به شمار مىرود. در حالى كه اسلام به مليت خاصى نمىانديشد و منافع ملتها را مدّ نظر قرار مىدهد.
٤. اسلام در راستاى اجراى سياست صلح مسلح و پاسدارى از صلح، دو نوع اهرم كنترلى را به كار مىگيرد. ابتدا با صداقت در عمل و سپس با محكوم كردن شيوه توجيه وسيله توسط هدف، انطباق تئورى با عمل را برقرار مىسازد و از اين رو هرگز در عمل به آنچه كه استكبار گرفتار آن شده دچار نمىشود.
٥. مبناى اصلى در تئورى اسلام در زمينه پاسدارى از صلح، روابط مبتنى بر اتفاق نظر و احترام به افكار جهانى است، در حالى كه سياست استكبارى همواره بر روابط مبتنى بر اجبار و دست كم روابط مبتنى بر اعمال نفوذ، متكى مىباشد.
با توجه به الگوهاى موجود از روابط مبتنى بر اجبار يا اعمال نفوذ در سطح بينالمللى، عامل اصلى تغيير شكل سياست پاسدارى صلح به تجاوز آشكار در خط مشى سياست بينالمللى امريكا روشن مىگردد. زيرا كه روابط مبتنى بر اعمال نفوذ كه توسط امريكا دنبال مىشود همواره متضمن تهديد و اعمال تجاوزكارانه آن است. [١]
٦. نكته ديگرى كه در اين مقايسه ونتيجهگيرى بايد مد نظر قرار گيرد اين است كه هر نو عمل سياسى بويژه از نوع مربوط به سياست بينالمللى ناگزير از عناصر بههم پيوستهاى چون موضعگيريها، سنجشها، ارزشها، باورها، دكترينها، و ايدئولوژيها شكل مىگيرد و هر كدام از اين عناصر به نوبه خود نه تنها در عمل حتى در قالببندى تئورى و اصول راهنماى عمل نيز نقش بسيار مؤثرى ايفا مىكنند.
حال اگر اين عناصر را آنگونه كه اسلام ترسيم و ارائه مىدهد با مفاهيم مشابهى كه استكبار از اين عنصار برداشت مىكند بسنجيم، به اين نقطه مىرسيم كه فقط الفاظ تز سياست پاسدارى از صلح مىماند كه در دو ديدگاه تفاوت دارند و از الفاظ كه بگذريم هيچ قدر مشترك ماهوى و ا صولى در ميان بجاى نخواهد ماند.
٧. خلط بين سياست خارجى كه مبتنى بر حفظ و توسعه منافع ملى است و سياست بينالمللى كه در راستاى ايجاد الگوها براى واكنش دولتها مىباشد مىتواند در تمايز دو ديدگاه از حمايت مؤثر از صلح بينالمللى در اسلام و امپرياليسم مفيد باشد.
[١] . رك: كى. جى. هالستى، مبانى تحليل سياست بينالملل، ص ٢٧٤.