مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٢٦٩ - آیات و روایات دالّه بر سعه عفو و رحمت الهی
[١]* برو بیرون! برو بیرون! اشاره کردند، جوان از در مسجد رفت بیرون؛ گفت: خدایا آمدیم پیش پیغمبر رحمتت آن هم که ما را بیرون کرد کجا برویم؟ یک مقدارى آذوقه مختصر تهیّه کرد و رفت بیرون مدینه در بالاى یکى از کوهها، آنجا یک محلّى براى خودش معیّن کرد و مشغول عبادت و گریه و زارى؛ چهل شبانهروز در روایت داریم که بدنش شد مثل یک استخوان، چشمها ورم و آماس کرده بود، آفتاب بدنش را سیاه کرده بود، آنقدر گریه مىکرد که وحوش بیابان اطرافش جمع مىشدند و مرغها بر او رقّت مىکردند، دستهایش را هم مىبست با غُلّ به گردن و خود را روى خاک مىمالید، خدایا گناه کردهام از روى جهالت بوده! کارِ زشت بوده حالا پشیمانم آمدم! آمدم سراغ پیغمبرت، پیغمبر رحمتت هم من را مأیوس کرد، کجا بروم؟ آمدم سراغ تو اى پروردگار! گناه مرا مىآمرزى؟ نمىآمرزى؟
بعد از چهل شبانهروز که دعا مىکرد، این دعا را کرد که: پروردگارا! اگر گناه من آمرزیده شده، به پیغمبرت خبر بده که به من اطلاع بدهد، و اگر آمرزیده نشده بدان که من طاقت عذاب قیامت را ندارم یک آتشى بفرست همین الآن مرا محترق کند و از بین ببرد، ـ بعد از چهل روز! ـ جبرائیل بر پیغمبر نازل شد: (وَالَّذِينَ إِذَا فَعَلُوا فَاحِشَةً أَوْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ ذَكَرُوا اللَّهَ فَاسْتَغْفَرُوا لِذُنُوبِهِمْ وَمَنْ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ إِلَّا اللَّهُ وَلَمْ يُصِرُّوا عَلَى مَا فَعَلُوا وَهُمْ يَعْلَمُونَ * أُولَئِكَ جَزَاؤُهُمْ مَغْفِرَةٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَجَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَنِعْمَ أَجْرُ الْعَامِلِينَ).
«آن کسانى که کار فاحشهاى انجام دادند، (کار بسیار زشت) یا بر نفسهاى خود ستم کردند حالا یاد خدا مىکنند و بر گناهشان مىگریند و استغفار مىکنند، و کیست غیر از خدا که گناهان را بیامرزد؟! و آنها دست از آن اعمال زشتشان برداشتهاند و توبه کردهاند، و اصرار بر عمل ندارند و فهمیدهاند که خطا کردهاند، خدا گناه آنها را آمرزید و وعده بهشت داد، بهشتهائى که در زیر آن نهرهائى روان است و بهبه! از این عمل کنندگان! که پاى راستین در مقام عمل و توبه قرار مىدهند و دست برنمىدارند تا اینکه زنجیر رحمت پروردگار به حرکت بیفتد.»
پیغمبر اصحاب را خواستند و گفتند: از آن جوان که خبر دارد؟ مَعاذ بن جَبل آمد خدمت حضرت و گفت: یا رسول الله! مىگویند: در فلان کوه بین دو سنگ مشغول عبادت است، از آن روز رفته تا به حال! حضرت گفتند: برویم به سراغ او.
حضرت حرکت کردند، معاذ بن جبل آمد و جماعتى از اصحاب؛ همینطور پیاده آمدند تا بیرون مدینه و آن کوهى که معاذ نشان داد؛ حضرت رفتند بالا با همه اصحاب دیدند جوان را، امّا چه جوانى!! اصلاً مشابهت با آن جوان سابق ندارد، آفتاب صورتش را سیاه کرده، چشمهایش از شدّت گریه ورم * *