مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٧٠ - شرح حالات أمیرالمؤمنین علیهالسّلام در روز بیستم (ت)
[١]
[١]* بکشند و قصاص کنند؛ فرمودهاند:
”اى حسن جان! اگر من از این ضربت رهایى یافتم و بهبود حاصل شد، خودم مىدانم و او، اگر بخواهم قصاص مىکنم و اگر بخواهم عفو مىکنم، و البتّه عفو مىکنم؛ و اگر از این ضربت به عالم آخرت رحلت کردم تو ولىّدم من هستى، مىخواهى قصاص کنى مىخواهى عفو کنى، و خدا عفو کنندگان را دوست دارد.“*
لذا در زمان حیات أمیرالمؤمنین کسى جرأت ندارد ابنملجم را بکشد؛ آن حضرت اجازه نداده. مردم هم جمع شدند فریاد مىزنند که ابنملجم را مىخواهند.
حضرت امام حسن علیهالسّلام درب را باز کرد و چندین مرتبه پیغام أمیرالمؤمنین را به مردم رساند، و مردم فهمیدند که ابنملجم تا زمانى که أمیرالمؤمنین حیات دارد کشته نمىشود؛ ولى مىخواهند ملاقات کنند.
درب خانه أمیرالمؤمنین تا دیروز باز بود و مردم هر کس که مىخواست آزادانه مىآمد و حضرت را ملاقات مىکرد، ولى از امروز صبح دیگر در بسته شد و حضرت اجازه ملاقات نمىدادند. حال حضرت ساعت به ساعت سنگینتر مىشد و تحمّل ملاقات نداشتند.
أصبغ بن نُباته مىگوید: با حارث همدانى و سُویدِ بنِ غَفَلة و جماعتى دیگر از اصحاب دور خانه أمیرالمؤمنین جمع بودیم و مىخواستیم اجازه بگیریم و یک بار دیگر أمیرالمؤمنین را ببینیم. (اینها از اصحاب بزرگ أمیرالمؤمنین هستند؛ أصبغ بن نُباته از شیعیان خالص و از روات احادیث و از فقها است.) یک مرتبه دیدیم صداى شیون از میان خانه أمیرالمؤمنین بلند شد. مردمى که بیرون درب بودند آنها هم همه صدا به شیون و ناله بلند کرده بودند.
حضرت امام حسن علیهالسّلام درب را باز کرد، گفت: ”اى مردم متفرّق شوید! پدرم حال ملاقات ندارد و دیگر اجازه ملاقات ندارید، خدا شما را رحمت کند، متفرّق شوید.“
همه مردم رفتند ولى من نرفتم. یک ساعت درنگ کردم، صداى گریه و ناله بلند شد، من هم بلند گریه کرده بودم.
حضرت امام حسن آمد گفت: ”اى أصبغ چرا نرفتى؟ مگر پدرم پیغام نداد که بروى؟“
گفتم: به خدا قسم پایم قدرت رفتن ندارد و جانم توانایى رفتن ندارد؛ تا امام خود را نبینم کجا بروم؟
حضرت امام حسن داخل شد و برگشت، فرمود: ”بیا!“
من وارد شدم دیدم أمیرالمؤمنین را خواباندهاند و به بالشهایى تکیه دادهاند و یک دستمال زردى بر سر آن حضرت پیچیدهاند که رنگ آن حضرت از دستمال زردتر است. افتادم روى پاهاى آن *