مطلع انوار - حسینی طهرانی، سیّد محمّد حسین - الصفحة ٣٧١ - شرح حالات أمیرالمؤمنین علیهالسّلام در روز بیستم (ت)
[١]
[١]* حضرت و مىگریستم.
آقا فرمود: ”اى أصبغ برخیز، برخیز! چرا چنین مىکنى؟! من راه بهشت در پیش دارم. چرا گریه مىکنى؟!“
گفتم: مىدانم ـ اى امام من ـ شما راه بهشت در پیش دارى، من بر بدبختى خود و بر تنهایى خود و بر فراق شما گریه مىکنم.
آقا رو کرد به من، فرمود: ”مىخواهى لابدّ براى تو حدیثى بگویم؟“
عرض کردم که: براى همین جهت آمدهام که در این ساعت از شما یک حدیث بشنوم.
أمیرالمؤمنین فرمود: در همان ساعت آخر حیات پیغمبر بود که من وارد شدم، پیغمبر فرمود: اى على، برو در مسجد و اعلان کن: الصّلاة جامعة [تا] مردم جمع بشوند، و این سه مطلب را به مردم پیغام بده:
ألا مَن عَقَّ والِدَیهِ فلَعنَةُ اللهِ علَیه! ألا مَن أبَقَ مِن مَوالیهِ فلَعنَةُ اللهِ علَیه! ألا مَن ظَلَمَ أجِیرًا أُجرَتَهُ فلَعنَةُ اللهِ عَلَیه!
”آگاه باشید اى مردم! کسى که پدر و مادر خود را عاق کند و آنها را ناراضى بدارد، لعنت خدا بر اوست! کسى که از دست مولاى خود بگریزد لعنت خدا بر اوست! کسى که اجرت اجیرى را ندهد، مزد او را ندهد، لعنت خدا بر اوست!“
من آمدم در میان مسجد و اعلان کردم: الصّلاة جامعة! مردم جمع شدند، رفتم بر بالاى منبر و این پیغام پیغمبر را به مردم رساندم.
یکى از بین جمعیّت برخاست و گفت: یا على! مقصود از این جملات چیست؟ شرحى براى ما بکن. من هیچ نگفتم. برگشتم خدمت رسول خدا، عرض کردم: یا رسول الله، جانم فدایت! من پیغام شما را به مردم رساندم ولى یکى از جمعیّت برخاست و از من تقاضاى شرح کرد و چون از شما نپرسیده بودم چیزى نگفتم.
بعد أمیرالمؤمنین رو مىکند به أصبغ مىگوید: اى أصبغ، دستت را بده! أصبغ دستش را مىدهد. بعد گفتند: این انگشتت را بیاور. انگشت أصبغ را أمیرالمؤمنین گرفتند و گفتند: همینطورى که من الآن انگشت تو را گرفتم پیغمبر انگشت مرا گرفت و گفت:
”اى على، من و تو دو پدر این امّت هستیم، کسى که ما را عاقّ کند و نافرمانى کند از رحمت خدا دور است! اى على، ما موالى این امّت هستیم، کسى که از سنّت ما بگریزد از رحمت خدا دور است! اى على، ما اجیر این امّت هستیم، کسى که مزد ما را ندهد به نافرمانى خدا، او از رحمت خدا دور است!“ *