إرشاد القلوب ت سلگی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٥١٨ - دنباله گفتگوى خدا با پيامبر
مشتاق ديدار اوست و روح اين بنده در كنار چشمهاى نزد عرش مىنشيند سپس از او سؤال شود: چگونه دنيا را ترك گفتى؟ گويد: خدايا به عزّت و جلالت سوگند خبرى از دنيا ندارم، زيرا از آغاز زندگى از تو ترسان بودهام (و توجهى به امور دنيا نداشتهام) خداوند فرمايد:
آرى راست گفتى، پيكرت در دنيا و روحت با من بود، اكنون هر چه خواهى طلب كن تا به تو عطا كنم، و اين است بهشت من كه بر تو مباح شده، تا در همسايگى من ساكن شوى، پس روح مؤمن گويد: خدايا خود را به من شناساندى و من از شناخت تو از ديگران بىنياز گشتم.
و سوگند به عزّت و جلالت، اگر خشنودى تو در اين بود كه بدنم قطعه قطعه گردد و هر روز هفتاد بار به سختترين شيوهها كشته شوم، من رضايت تو را از صميم قلب مىطلبيدم، پروردگارا چگونه خودخواه و متكبّر مىشدم و حال اينكه من ذليل دست تو بودم و اگر تو دستم را نمىگرفتى و توفيق عنايت نمىكردى، من مغلوب (نفس) بودم و اگر ياريم نمىكردى، ضعيف و ناتوان بودم، پس تو مرا توانمند كردى و اگر تو با (عقل و دين) مرا زنده نمىكردى، من مرده (جهل) بودم و اگر عيبهايم را نمىپوشاندى، در همان معصيت اول، رسوا مىگشتم، خداوند چگونه خشنودى تو را نمىخواستم، و حال آنكه تو به من عقل دادى و كاملش نمودى تا تو را بشناسم و حق و باطل را از هم تميز دهم و امر و نهى تو و علم و جهل و نور و ظلمت را از يك ديگر تشخيص دهم.
سپس خداى متعال فرمايد: به عزت و جلال خودم سوگند در هيچ كجا و در هيچ زمان حجابى ميان خود و تو قرار نخواهم داد چنان كه با همه دوستانم همين كار را خواهم نمود.
اى احمد! آيا مىدانى چه عيشى گواراتر و چه زندگىاى باقىتر است؟