إرشاد القلوب ت سلگی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٧٥ - باب سوم نكوهش دنياپرستى
باب سوم نكوهش دنياپرستى
شاعر مىگويد:[١] در شگفتم كه انسان زندگى را با خوارى و ذلّت به سر مىبرد در باره دنيا فكر كردم، ديدم همانند كاروانسراى مسافران است و راه همه يكى است و كم و زيادش، با هم فرقى ندارد و من در اثر ندانستن در فكر بودم كه مالى روى مالم بگذارم ولى اگر به كم قانع بودم، برايم كافى بود و بسيارى مال جز دشمنى وارث، چيزى در بر ندارد زيرا مىبينم كه آنان انتظار مرگ مرا مىكشند، تا مال را ميان خود تقسيم كنند و دنيا مرا به آخرت مىكشاند و متحيّرم با اين اعمال به كجا مىروم؟ وقتى كه خاك روى بدنم مىريزند و به طور اجبار از همگان جدا مىشوم.
[١]
ُ\sُ عجبا عجبا لغفلة الانسان\z قطع الحياة بذلّة و هوان\z فكرت في الدّنيا فكانت منزلا\z عندى كبعض منازل الرّكبان\z مجرى جميع الخلق فيها واحد\z فكثيرها و قليلها سيّان\z ابغى الكثير الى الكثير مضاعفا\z و لو اقتصرت على القليل كفانى\z للَّه درّ الوارثين كأنّني\z باخصّهم متبرّم بمكانى\z متبرّيا حتّى اذا نشر الثّرى\z فوقى طوى كشحا على هجران\z\E