إرشاد القلوب ت سلگی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣١٢ - داود
داود ٧ و همنشين شاكر او در بهشت
نقل است كه داود ٧ عرض كرد: خدايا همسايه من در بهشت كيست؟
خداوند به او وحى فرستاد كه او «متى» پدر حضرت يونس است.
از خدا اجازه خواست كه به ديدارش برود، خداوند اجازه داد و او دست فرزندش سليمان را گرفت و راهى ديدار او شد.
پس از ورود، ديد خانهاش از حصير ساخته شده، و از خانوادهاش متى را طلبيد گفتند: براى كندن هيزم به بيابان رفته، لذا صبر كردند، تا متى بيايد.
ديدند مردى پشتهاى از هيزم بر دوش گرفته، وقتى به خانهاش رسيد، آن را بر زمين گذاشت و خدا را حمد گفت، و هيزم را در معرض فروش نهاد و گفت:
كيست كه اين مال حلال را به درهمى حلال از من خريدارى كند؟ مردى پيدا شد و آن را خريد.
داود و سليمان جلو آمدند و سلام كردند، متى آنها را به خانه دعوت كرد و مقدارى گندم خريد و آسيا كرد و در گودالى از سنگ خمير نمود.[١] سپس خمير را بر روى آتش گذاشت و نزد مهمانان خود نشست و مشغول صحبت شد، تا به ايشان سخت نگذرد، وقتى نان پخته شد، آن را با مقدارى نمك و آب جلو مهمانها گذاشت و خود دو زانو نشست و لقمهاى را با بسم اللَّه در دهان مىگذاشت و پس از بلعيدن[٢] آن يك الحمد للَّه رب العالمين مىگفت و همين طور عمل كرد، تا مقدارى آب نوشيد و خدا را سپاس گفت و اظهار داشت: ستايش از آن تو است اى خدايى كه نعمت و سلامتى دادى و مرا
[١] يعنى ظرفى نداشت تا آرد را در آن خمير كند.( شعرانى)
[٢] علّامه شعرانى: الازدراد يعنى بلع الطعام.