إرشاد القلوب ت سلگی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٤٦ - گريه حضرت يحيى
لذا مىترسم كه از جمله آن سنگها باشم؟ آن پيغمبر از خدا درخواست كرد، كه از آن سنگها نباشد و خدا نيز درخواستش را پذيرفت و آن سنگ را مژده داد و رفت.
پس از مدّتى كه از آن راه بازمىگشت، ديد كه آن سنگ باز هم گريه مىكند پرسيد: چرا باز گريه مىكنى، در صورتى كه خدا تو را امان داد؟ جواب داد: آن گريه خوف بود و اين گريه شوق است.
گريه حضرت يحيى ٧ از خوف خدا
روايت است كه در اثر گريه بسيار، گوشت صورت حضرت يحيى ٧ ريخت، مادرش قطعهاى نمد به صورتش بست تا اشكها بر آن جارى گردد، (تا كمتر آسيب ببيند).
امام حسين ٧ فرمود: هر گاه بر پدرم وارد شدم، او را گريان ديدم.
و فرمود: هر گاه جدّ بزرگوارم به اين آيه مىرسيد، سخت مىگريست:
فَكَيْفَ إِذا جِئْنا مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ بِشَهِيدٍ وَ جِئْنا بِكَ عَلى هؤُلاءِ شَهِيداً[١]: حال آنها چگونه است، آن روزى كه از هر امّتى، شاهد و گواهى (بر اعمالشان) مىآوريم، و تو را نيز بر آنان گواه خواهيم آورد؟
پس اى برادران، به شاهد نگاه كنيد كه چگونه مىگريد و مردم چگونه مىخندند، سوگند به خدا اگر نادانى در وجود مردم نبود، كسى لب به خنده نمىگشود.
جاى بسى شگفتى است، كه انسان روز را شب و شب را به روز مىآورد و اختيار خود را در كف ندارد و نمىداند چه بلاهايى بر سرش مىآيد، آيا
[١] نساء/ ٤١