جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٩٩ - غزل ٣٧٣ اى رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
|
يا رب آئينه حسن تو چه جوهر دارد |
كه در او آهِ مرا قوّت تأثير نبود[١] |
|
و در جاى ديگر مى گويد:
|
ياد باد آنكه سر كوىِ توام منزل بود |
ديده را روشنى از خاك درت حاصل بود |
|
|
در دلم بود كه بىدوست نباشم هرگز |
چه توان كرد كه سعى من ودل باطل بود[٢] |
|
شايد با اين بيان بخواهد كمال بعد از فنا را تقاضا كند، و لذا مى گويد:
|
پاى ما لنگ است و منزل بس دراز |
دست ما كوتاه و خرما بر نخيل |
|
با پاى شكسته و لنگ و ناقص كجا مى توان سير بيابان بقاء را نمود؟ و با دست كوتاه از مجاهدات كجا ممكن است ميوه شيرين را از عالم بشريّت چيد و چشيد؟!
|
حسن اين نظم از بيان مستغنى است |
بر فروغ خور نجويد كس دليل |
|
|
آفرين بر كلك نقّاشى كه داد |
بكر معنى را چنين حُسنى جميل! |
|
|
عقل در حُسنش نمى يابد بدل |
طبع در لطفش نمى بيند بديل |
|
|
معجز است اين شعر يا سحر حلال؟ |
هاتف آورد اين سخن يا جبرئيل؟ |
|
|
كس نداند گفت شعرى زين نمط |
كس نيارد سفت دُرّى زين قبيل |
|
گرچه تمام غزليّات خواجه از نظر نظم و محتوى بىنظير است، ولى نمى دانم علّت چيست كه وى در اين غزل اين گونه از نظم و معناى اين ابيات تعريف مى كند.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٢٧، ص ١٨٨.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٧١، ص ٢١٥.