جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٨٨ - غزل ٣٧١ اگر به كوى تو باشد مرا مجال وصول
عصيان مى باشد.- نيز:
٢٦٦٤
«إنَّكَ إنِ اجْتَنَبْتَ السَّيِّئآتِ، نِلْتَ رَفيعَ الدَّرَجاتِ.»
[١]: (بدرستى كه اگر از گناهان بپرهيزى، به درجات بلند نايل مى گردى.- همچنين:
٢٦٦٥
«إنْ تَنَزَّهُوا عَنِ المعاصى، يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ.»
[٢]: (اگر از گناهان دورى كنيد، خداوند شما را دوست خواهد داشت.- يا اينكه:
٢٦٦٦
«آفة الرّعِيَّةِ مُخالَفَةُ الطّاعَةِ.»
[٣]: (آفت رعيّت و فرمانبرداران، مخالفت و بجا نياوردن فرمانبردارى و طاعت مى باشد.)
|
چو بر دَرِ تو، منِ بينواى بىزَرْ و زُور |
به هيچ باب ندارم، رَه خروج و دخول |
|
٤
|
كجا روم؟ چه كنم؟ حالِ دل كه را گويم؟ |
كه گشتهام ز غم و جور روزگار، ملول |
|
اى دوست! جز تو پناهى ندارم و راهى به جايى نمى برم. حالِ خويش با چه كس گويم تا به مراد و مقصودم راهنما گردد؟ خاطرات روزگار به ملالتم كشيده، و جز توام پناهگاه و مشكل گشايى ندارم. بيا و به ديدارت از غم و اندوهم خلاصى بخش. در جايى مى گويد:
|
گر چه افتاد ز زلفش گرهى در كارم |
همچنان، چشمِ گشاد از كَرمَش مى دارم |
|
|
به صد اميّد نهاديم در اين مرحله پاى |
اى دليلِ دلِ گمگشته! فرو مگذارم |
|
|
ديده بخت به افسانه او شد در خواب |
كو نسيمى ز عنايت؟ كه كند بيدارم[٤] |
|
و نيز در جايى مى گويد:
|
غم زمانه، كه هيچش كران نمى بينم |
دواش جز مِىِ چون ارغوان نمى بينم |
|
|
در اين خمار، كسم جرعه اى نمى بخشد |
ببين كه اهل دلى در جهان نمى بينم[٥] |
|
[١] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب الذّنب والعصيان، ص ١٢٨.
[٢] ( ١، ٢) غرر و درر موضوعى، باب الذّنب والعصيان، ص ١٢٨.
[٣] - غرر و درر موضوعى، باب الطاعة، ص ٢١٧.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٣٣، ص ٣١٨.
[٥] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٢٨، ص ٣١٥.