جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٥٦ - غزل ٣٦٦ مقام امن و مى بىغش و رفيق شفيق
و ديدگان از نگريستن به انوار روى [اسماء و صفات] ات خسته و ناتوانند، و براى خلق راهى به معرفت و شناختت جز اعتراف به عجز از معرفتت قرار ندادهاى.)
|
اگرچه موى ميانت به چون منى نرسد |
خوش است خاطرم از فكر اين خيال دقيق |
|
محبوبا! من كجا و پى بردن و معرفت و شناسائى تو، تا من هستم، كجا تو را آن چنانكه مى باشى توانم شناخت! تو خود، خود را شناسايى؛ كه:
٢٧٤٣
«بِكَ عَرَفْتُكَ، وَأنْتَ دَلَلْتَنى عَلَيْكَ وَدَعَوْتَنى إلَيْكَ، وَلَوْ لاأنْتَ لَمْ أدْرِ ما أنْتَ.»
[١]: ( [معبودا] به تو، تو را شناختم. و تو بودى كه مرا بر خويش رهنمون شده و به سويت خواندى. و اگر تو نبودى، نمىفهميدم كه تو چيستى.- نيز:
٢٧٢٧
«إعْرِفُوا اللَّهَ بِاللَّهِ.»
[٢].
: (خدا را به خدا بشناسيد.)؛ با اين همه، بدين خيال دقيق كه تو را به تو بايد شناخت، خوشم.
در جايى مى گويد:
|
نظر پاك توان در رُخِ جانان ديدن |
كه در آئينه، نظر جز به صفا نتوان كرد[٣] |
|
و يا منظور از بيت اين باشد كه: محبوبا! مىدانم دستم به دامنت نمى رسد، ولى به خيالت دل خوشم.
به گفته خواجه در جايى:
|
خيالِ روى تو در كارگاه ديده كشيدم |
به صورت تو نگارى نديدم و نشنيدم |
|
|
اگرچه در طلبت همعنان باد شمالم |
به گَرد سرو خرامان قامتت نرسيدم[٤] |
|
|
از آن به رنگ عقيق است اشكِ من همه وقت |
كه مُهر خاتَم چشم من است همچو عقيق |
|
[١]- اقبال الاعمال، ص ٦٧.
[٢] - اصول كافى، ج ١، ص ٨٥، روايت ١.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٧٠، ص ١٤٨.
[٤] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٠٣، ص ٢٩٨.