جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٨ - غزل ٣٦٥ مباد كس چو من خسته مبتلاى فراق
به گفته خواجه در جايى:
|
كارم ز دور چرخ به سامان نمى رسد |
خون شد دلم ز درد و به درمان نمى رسد |
|
|
در آرزوت گشته دلم زار و ناتوان |
آوُخ! كه آرزوى من آسان نمى رسد |
|
|
يعقوب را دو ديده ز حسرت سفيد شد |
و آوازه اى ز مصر به كنعان نمى رسد[١] |
|
|
اگر به دست من افتد فراق را بكُشم |
به آب ديده دهم باز خونْ بهاىِ فراق |
|
|
كجا روم؟ چه كنم؟ حال دل كه را گويم؟ |
كه دادِ من بستاند، دهد جزاى فراق |
|
چنانچه فراق مُمَثَّل شود و بتوان او را بدست آورد، خون او را خواهم ريخت، و پس از كشتن با اشك ديدگانم از شوق خون بهاى وى را خواهم داد، و آن قدر خواهم گريست كه ديگر به سراغ من نيايد. اگر من داد خود از فراق نستانم چه كس داد ستانم خواهد شد؟!.
با اين بيان مى خواهد بگويد: چاره پايان يافتن فراق اى خواجه! به دست خود توست. بايد موانع رسيدن به وصال را با اعمال خالصانه و توبه و انابه و ريختن سرشك از پيش پا بردارى، تا دلت از غير دوست پاكيزه گردد.
در جايى مى گويد:
|
نيازمندِ بلاگو: رُخ از غبار مشوى |
كه كيمياى مراد است خاكِ كوى نياز |
|
|
طهارت ار نه به خون جگر كند عاشق |
به قول مفتىِ عشقش درست نيست نماز |
|
|
ز مشكلات طريقت عنان مپيچ اى دل! |
كه مردِ راه نينديشد از نشيب و فراز[٢] |
|
|
ز درد هجر و فراقم دمى خلاصى نيست |
خداى را بستان داد و دِهْ سزاى فراق |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٤١، ص ١٩٦.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٣١١، ص ٢٤١.