جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٧ - غزل ٣٦٥ مباد كس چو من خسته مبتلاى فراق
|
مباد كس چو من خسته مبتلاى فراق |
كه عمر من همه بگذشت در بلاى فراق |
|
الهى! كه چون من كسى به دست فراق گرفتار مباد، كه عمر خويش همه در بلاى فراق بسر آوردم و يار و محبوبم به گوشه چشمى عنايتى به من نفرمود و خستهاى چون مرا از ديدار خويش به راحتى نرسانيد.
در جايى مى گويد:
|
دردِ ما را نيست درمان الغياث! |
هجر ما را نيست پايان الغياث! |
|
|
داد مسكينان بده اى روز وصل! |
از شب يلداى هجران الغياث! |
|
|
هر زمانم دردِ ديگر مى رسد |
زين حريفان، بر دل و جان الغياث![١] |
|
|
غريب و عاشق و بيدل، فقير و سرگردان |
كشيده محنت ايّام و دردهاى فراق |
|
الهى! كه چون من كسى مبتلا به فراق مباد و آنچه در اين امر مى كشم نكشد.
رنجورى من از غُربت و دور افتادن از ديدار عهد ازلى و دلدادگى و عاشقى و تهيدستى و نداشتن سرمايه اى كه دوست را خريدار شوم، و سرگردانى در اينكه اگر اويم خريدار نشود و به بندگيم نخواند، به كجا توان شد و آرامش به كدام معشوقى توان گرفت مى باشد.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١١٣، ص ١١٢.