جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤١١
جور دوست است، كه عاشق را بكلّى از خويش مى ستاند و مورد عنايت حضرت دوست مى گرداند، و رام شدن و دميدن طالع فرّخ، به كُشته شدن حاصل مىشود.
خواجه هم مى گويد: محبوبا! اين همه، مرا مورد بىعنايتى خود قرار مده و در آتش هجران مسوزان، نظرى به اين شكسته بنما، شايد لطيفه ربّانيهاش از حجاب ظلمات طلوع نمايد و ديده دلش به ديدارت روشن گردد.
در جايى مى گويد:
|
روا مدار خدايا! كه در حريمِ وصال |
رقيب، محرم و حرمان، نصيب من باشد |
|
|
هواىِ كوىِ تو از سر نمى رود ما را |
غريب را، دل آواره، در وطن باشد[١] |
|
|
شمع هر جمع مشو، ور نه بسوزى ما را |
يادِ هر قوم مكن، تا نروى از يادم |
|
محبوبا! نمىتوانم ببينم شمع هر جمع باشى و من از ديدارت بىبهره باشم، و ديگران را ياد نمايى و مرا از نظر افكنده باشى.
و يا بخواهد بگويد: چون تو شمع مجلس ديگران شوى و ياد هر قوم نمايى، عاشقانت از اين معنى در غبطه واقع خواهند شد، و از حسرت ديدارت مى سوزند و به نابودى مى گرايند و فراموشت خواهند كرد.
و ممكن است منظور از لفظ «مكن» و «مشو»، تقاضا باشد (همان گونه كه در ابيات گذشته گفته شد- بخواهد بگويد: اى دوست! از همه مظاهر، خود را به من بنمايان، تا تنها در يك مظهر مشاهدهات نكنم، كه سبب سوختن در آتش محروميّتم خواهد شد كه گاهى به يادت باشم و گاهى از يادت بَرَم و فراموشت كنم.
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٦٣، ص ١٤٣.