جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٩
|
رُخ بر افروز، كه فارغ كنى از برگِ گُلَم |
قد بر افراز، كه از سَرْوْ كنى آزادم |
|
محبوبا! پرده از چهره كثرات و عالم بردار و جمال خويش بنما، تا من به مظاهرت عشق نورزم و ايشان از من دل ربايى نكنند، و قامت خود را كه قيّوم على الاطلاق عالم است، به من نشان ده، تا جز به تو ننگرم، و از روى شهود بگويم: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ»[١]: (هيچ معبودى نيست جز خداوند يگانه زنده كه قائم به ذات خويش، و موجودات ديگر قائم به او هستند.).
به گفته خواجه در جايى:
|
كرشمه اى كن و بازارِ ساحرى بِشكَن |
به غمزه، رونقِ بازارِ سامرى بِشكَن |
|
|
برون خرام و ببر گوى نيكى از همه كس |
سزاىِ حور ده و رونقِ پرى بِشكَن[٢] |
|
|
زلف را حلقه مكن، تا نكنى دربندم |
طرّه را تاب مده، تا ندهى بر بادم |
|
آرى، پيچش زلف و تاب آن رونقى ديگر به جمالهاى مجازى مى دهد، و در كشتن و نابودى و جذب و به دام افكندن فريفتگان صورى سريعتر دست مى زند.
خواجه هم مى خواهد بگويد: به جمال خويش ميفزا، تا مرا نابودنسازى. در واقع با اين تعبير تمنّاى آن را كرده و از منتهى آرزوى خود سخن گفته، در جايى مى گويد:
|
روى بنما و مراگو كه دل از جان برگير |
پيشِ شمع، آتشِ پروانه به جان گو درگير |
|
|
در لب تشنه من بين و مدار آب دريغ |
بر سر كشته خويش آى و زخاكش برگير[٣] |
|
و يا بخواهد با اين بيان بگويد: من تو را با كثرات بايد مشاهده كنم و جز از اين طريق راهى براى ديدن تو نيست، حال كه چنين است مرا به زنجير زلف و كثراتت.
[١]- بقره: ٢٥٥.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٤٧٩، ص ٣٤٨.
[٣] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ٢٩٦، ص ٢٣٠.