جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٥ - غزل ٤١٩ ز دست كوته خود زير بارم
(سپاس گزارترين شما براى خدا، شاكرترين شما از مردم مى باشد.)
|
مكن عيبم به خون خوردن در اين دشت |
كه كار آموزِ آهوىِ تَتارم |
|
اى دوستان! اگر نداشتن مقام صحو بعد المحو مرا به ناراحتى مبتلا ساخته و خون مى خورم، و چون آهوى تتار سرگردانم، عيبم مكنيد، زيرا مى خواهم به آهوان بيابانى و عاشقان حضرت دوست، درس خونين دلى و حيرت زدگى بياموزم، تا بدانند مقام قرب جانان را به آسودگى نمى توان بدست آورد.
|
تو از خاكم نخواهى برگرفتن |
به جاى اشك اگر گوهر ببارم |
|
محبوبا! مىدانم هرچه سر به قدمت گذارم و به جاى اشك در پيشگاهت خون ببارم و التماس كنم كه مرا مقام بالا بلندان عنايت فرمايى، سرم از خاك بر نخواهى داشت، و عنايات خاصت را شاملم نخواهى كرد؛ زيرا در منزلتِ گذشت تمامم نمىبينى.
به گفته خواجه در جايى:
|
رُو بر رهش نهادم و بر من گذر نكرد |
صد لطف چشم داشتم و يك نظر نكرد |
|
|
سيل سرشك ما ز دلش كين بدر نبرد |
در سنگِ خاره، قطره باران اثر نكرد |
|
|
ماهىّ و مرغ، دوش نخفت از فغان من |
وآن شوخ ديده بين، كه سر از خواب بر نكرد[١] |
|
[١]- ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٩٦، ص ١٦٥.