جمال آفتاب و آفتاب هر نظر؛ شرحى بر ديوان حافظ - سعادت پرور، على - الصفحة ٤٠٤ - غزل ٤١٩ ز دست كوته خود زير بارم
است.- نيز:
٢٩٢٤
«مَنْ بَذَلَ لَكَ جُهْدَ عِنايَتِهِ، فَابْذَلْ لَهُ جُهْدَ شُكْرِكَ.»
[١]: (هركس نهايت محبّتش را به تو نمود، تو نيز نهايت تشكرت را از او بنما.)
|
من از بازوى خود دارم بسى شكر |
كه زورِ مردم آزارى ندارم |
|
نه تنها شاكر آن بزرگواران مى باشم كه به فطرتم رهنمون شدهاند، بلكه از وجود مجازى خود هم شاكرم، كه ديگر پس از رهنمايى آنان ممكن نيست به موجودى به نظر بد نگاه كنم، تا آزارى از من به ايشان برسد.
و يا بخواهد بگويد: چون به فنا و نيستى خود راه يافتم، ديگر عالم را به نظر عطوفت و مهربانى و وحدت مى نگرم و صلحِ كلّ شدم. چرا شاكر نباشم از اين حال؟ كه مرا از ظلم و ستم و آزار بندگان الهى باز داشته.
در جايى مى گويد:
|
دلا! ز طعنِ حسودان مرنج و ايمن باش |
كه بد، به خاطرِ امّيدوار ما نرسد |
|
|
چنان بزى، كه اگر خاكِ رَه شوى، كس را |
غبارِ خاطرى از رهگذار ما نرسد[٢] |
|
|
اگر گفتم دعاىِ ميفروشان |
چه باشد؟ حقِّ نعمت مى گذارم |
|
اى دوستان! اگر مى نگريد ميفروشان (انبياء و اولياء :) را دعا گويم، به شكرانه نعمتى است كه از هدايتهاى ايشان يافتهام؛ كه:
٢٩٢٥
«مَنْ لَمْ يَشْكُرِ المُنْعِمَ مِنَ المَخْلُوقينَ، لَمْ يَشْكُرِ اللَّهَ عَزَّ وَجَلَّ.»
[٣]: (هركس سپاس مخلوقى را كه به او نيكى كرده بجا نيآورد، خداوند عزّ وجلّ را سپاس گزارى نكرده است.- نيز:
٢٩٢٦
«أشْكَرُكُمْ للَّهِ، أشْكَرُكُمْ للنّاسِ.»
[٤]:
[١]- غرر و درر موضوعى، باب الشّكر، ص ١٨٠.
[٢] - ديوان حافظ، چاپ قدسى، غزل ١٣٩، ص ١٢٨.
[٣] - بحار الانوار، ج ٧١، ص ٤٤، روايت ٤٧.
[٤] - كافى، ج ٢، ص ٩٩، روايت ٣.